متن ادبی درباره رحلت حضرت محمد

ميثم امانى

مردى از دنيا مى‏رود كه دنيا، چشم انتظارش بود تا بيايد و دايره نبوت را در افق باز چشم‏هايش، به پايان برساند؛ مردى كه دنيا چشم انتظارش نشست تا نقطه بگذارد بر انتهاى سطر پيامبرى و نامه رسالت را مُهر بنگارد با نقش نگين خاتميت.

مردى از دنيا مى‏رود كه آخرت را همچون پنجره‏اى ديگر بر نگاه‏هاى بشر گشود، تا بنگرند، تا بدانند كه ساحل‏نشينان دنيا را روزنه‏اى هست كه مى‏تواند به درياى آخرت برساندشان؛ مردى كه دنيا و آخرت را همچون دو چشم در كنار هم، همچون دو بال براى يك پرنده به تصوير كشيد؛ مردى كه دست‏هاى دنيا و آخرت را در دست هم گذاشت.

مردى از دنيا مى‏رود كه انسان‏ها را گره زد به وظيفه خويش؛ مردى كه زير بازوى عقل را گرفت تا برخيزد، مرهم بر زخم‏هاى معنويت نهاد تا جان بگيرد و ايمان را همچون شعله‏اى همواره سوزان، در چراغدان جان و روان آدمى برافروخت تا از تيرگى‏ها نهراسد و در تاريكى‏ها نميرد.

پيامبر مى‏رود؛ ولى...

نفس‏هاى آتشين تو، در كلمه كلمه معجزه جاويدانت تا هميشه زنده است و «كلام» ـ كه اعجاز توست ـ هر بار با زبانى ديگر و بيانى ديگر، خوانده مى‏شود و اوج مى‏گيرد.

كلام تو كه همان كلام الهى است، همچون چشمه‏اى لايتناهى است و هنوز بر دشت‏هاى دور و كوير خشك جان‏هاى مرده نازل مى‏شود.

هنوز صداى «إِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذىِ خَلَقَ» است كه مى‏آيد و در غارهاى تفكر مشتاقان، نداى عرش را برمى‏انگيزد.

هنوز صداى «اِقْرَأْ وَ رَبُّكَ الاْءَكْرَم»، ديدگان حقيقت طلب را به خوانش صحيفه‏هاى رحمت فرامى‏خواند و دست‏هاى شكرگزار را به نوشتن كتيبه‏هاى تفسير.

پيامبر خواهد رفت، ولى هر باره هزاران جان تحول يافته مثل پيامبر خواهند آمد و هزاران بار ديگر نغمه‏هاى الهام، دهان به دهان تكثير خواهد شد.

حقيقت هميشه جارى

پيامبر يك حقيقت جارى است در جريان زمان؛ يك حقيقت جارى كه پيامش هميشه نامكرر است و همواره شنيده خواهد شد: در مأذنه‏هاى معنويت، در معابد شرق، در غارهاى تفكر.

حتى در خانه‏هاى طاغوت و در بتكده‏هاى درون و برون، فرياد توحيد شنيده خواهد شد.

پيامبر يك سرمشق تحريف‏ناپذير است كه رنگ و بويش كهنه نخواهد شد.

تا انسان انسان است و تا دنيا، دنيا، به تازگى خويش خواهد ماند و در جوشش سيال فهم‏ها و انديشه‏ها، خلوص خويش را حفظ خواهد كرد.

پيامبر، يك صداى ناميراست كه سكوت شرمگين دروغ‏ها و مغالطه‏ها، ارزش آن را كم نخواهد كرد و پرده ناسپاسى‏ها، از حقيقت و راستى آن نخواهد كاست.

پيامبر، يك قرآن به تمام معنى است كه در جاهليت جديد، منادى دعوت به آيه‏هاى تفكر و انديشيدن است.

تا هميشه وام‏دار پيامبرى‏ات هستيم

معصومه داوودآبادى

سياه‏پوش بيست‏وهشتمين روز صفر، شانه به شانه آسمان فشرده در ابر مدينه مى‏گريم.

دست‏هايم فصل كوچت را چگونه تحرير كند، اى پيام‏آور زيباترين روزهاى جهان!

ديوارهاى حرا، هنوز طنين نيايش‏هايت را جار مى‏زند. خشت خشت كعبه از تو مى‏گويد؛ از تو كه دسيسه‏هاى كفار را به هيچ گرفتى و مصمم و پرشور، ايمانت را فرياد كردى. آفتاب تا ابد چشمان پيامبرى‏ات را وام‏دار است.

خاتم عشق

يا محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ! پنجره در پنجره، باران سوگوارى توست كه هواى اين حوالى را مى‏آشوبد.

اى خاتم مهربانى و عشق! اعجاز نگاهت را بر افق‏هاى پرستاره بسيار ديده‏ايم و ستاره به دامن، بازگشته‏ايم.

نامت، بت‏هاى زمين را به خاك مى‏افكند. از تو كه مى‏گويم، بادهاى كافر، كلمات روشنت را مسلمان مى‏شوند.

سلام بر تو كه گام‏هاى مهتابى‏ات شب‏هاى جهل بشر را به جاده‏هاى راستى كشاند!

در طوفان اندوه

رفته‏اى و كوچه‏هاى مدينه، سر بر شانه‏هاى هم مويه مى‏كنند. تويى كه چشمه‏هاى بى‏شمار، از رد قدم‏هايت سر برآورده‏اند. تويى كه آيه‏هاى پيغمبرى‏ات را هيچ كلامى تشبيه نمى‏تواند.

بزرگوارى‏ات، زبانزد عابران تاريخ است.

اى امين دل‏هاى دردمند! حالا كه رفته‏اى، تاروپودمان را طوفان اندوه در هم مى‏پيچد.

كامل‏ترين نام

محمدعلى كعبى

مى‏خواهم صدايت كنم و درمانده‏ام كه كدام نام را برانگيزم؟

مى‏دانم اى نهر هميشه جارى، اى روشنايى بخش! نام‏ها در برابر تو، سنجاقكانى هستند كه ذرات كوچكى از زلالى‏ات را مى‏چشند و حلاوتش را فرياد مى‏كنند.

مقدّر ازلى، بشارت ابدى!

فيض فراگير را زمينيان در هر نقطه به نامى مى‏خوانند؛ همان‏گونه كه آب را؛ و نام تو اى ذره ذره دلدادگى و تعبد، عطش خداپرستى را مى‏گستراند و جوانه‏هاى طلوع را در اقصى نقاط جهان مى‏پروراند.

پس مسيح زنده است، هر گاه نام تو جارى است؛ كه حيات از دست‏هاى تو سرچشمه مى‏گيرد. يوحنا، حواريون را به آمدنت بشارت داد و امروز تو را پيامبر مهربانى مى‏شناسيم.

كودكان جاهل طائفند، آنان كه هنوز پيشانى‏ات را سنگ مى‏زنند كه تو پيامبر آزادى و عدالت اجتماعى هستى؛ تو پيامبر تمام اصطلاحات زيبا و مدرن بشرى هستى پيش از اينكه اختراع شوند.

نام تو، اميد رسيدن به كمال و انگيزه خلقت را دوباره زنده مى‏كند.

نام تو چراغ مى‏شود و ذرات سياهِ هوا را چون شمع، در برابر ما روشن مى‏كند.

نام تو هر جا سبز شود، زمين و زمينيان، بهتر نفس مى‏كشند و طبيعت، حقيقت خود را نشان مى‏دهد.

هر بار كه نامت را مى‏برم، لب‏هايم دوبار به هم‏آغوشى درمى‏آيند.

هر بار كه نامت را مى‏برم، متبرك مى‏شوم و كنگره‏ها را به قد كشيدن وامى‏دارم.

اما كدام نام است كه سهمِ بيشترى از مسمى برده است؟

هنوز در جست‏وجوى آن اسم سعيدم كه بى‏كرانى از تو در حروفش جارى است

مى‏خواهم صدايت كنم و نام تو دفتر به دفتر، آواره‏ام كرده است.

نه! هرگز نمى‏توانم سرشارتر از آن نام بيابم كه آكنده از ستايش زمين و زمان است؛ محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله !

راهى كه به بشر نشان داد، بن‏بست ندارد

اين جدايى دردآلود، اولين تجربه خواهد بود. اين پايان باورنكردنى كه بشارت آغازى ديگر را از خود به جاى نخواهد گذاشت. به نام تو، رساله دل‏گشاى رسل ختم مى‏شود. سراسر زمين چشم مى‏شود و به مسير سبزى كه گردن‏آويز آسمان است، خيره مى‏ماند:... آن مسافر زخمى كه مى‏رفت، آن وديعه خوانده شده، آخرين حيات‏بخش نبود؟ اما اين بار، منجى چنان در ظلمت دميده است كه تا آخرالزمان، تمام ثانيه‏ها سرشار از ابلاغ روشنش خواهند بود؛ «...وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِينا...» مى‏رود، اما آن معبر خدا، نشانى را كه نشانمان داد، بن‏بست نيست.

حتى هيچ كوچه‏اى بن‏بست نيست. هميشه خانه‏اى در انتهاى كوچه وجود دارد. هرچند شايد درش را سوزانده باشند!

سوگواره

روح‏الله حبيبيان

ملائك، بر سر و سينه‏زنان، در اطراف حجره محقر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله طواف مى‏كنند و به فاطمه كه غريبانه در گوشه‏اى اشك مى‏ريزد، تسليت مى‏گويند.

حسن و حسين عليهماالسلام ، صورت بر سينه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله گذارده، بى‏اختيار اشك مى‏ريزند.

آن سوتر، على مرتضى عليه‏السلام با چشمانى پر اشك، سر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را به دامن گرفته، زير لب مى‏گويد: «اِنّا للّه‏ِ وَ اِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»؛ اى حبيب قلب‏هاى ما! با رفتنت مصيبتى بر ما وارد شده و چه عظيم است مصيبت تو...!

كوبنده در كيست؟

عربى هستم و مى‏خواهم با رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ملاقات كنم... و اين سومين بار بود كه همين جواب از پس در، در پاسخ پرسش فاطمه عليهاالسلام كه با حزن مى‏پرسيد «كيست در را مى‏كوبد؟» به گوش مى‏رسيد. زهرا عليهاالسلام مى‏خواست اين بار نيز بيمارى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و حال ناگوارش را يادآور شود و از باز كردن در، امتناع كند؛ صداى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، لرزه بر اندامش افكند: «زهرا جان! اين كوبنده در، برادرم عزرائيل است كه براى قبض روح من آمده و او جز اين خانه، بر در هيچ خانه‏اى اذن ورود نمى‏گيرد...» اشك‏هاى زهرا عليهاالسلام بى‏اختيار جارى مى‏شود؛ در گوشه‏اى مى‏نشيند... .

لرزش شانه‏هاى او كافى است تا حسن و حسين عليهماالسلام ، اندوه مادر را دريابند. خود را روى سينه پيامبر مى‏اندازند و سخت مى‏گريند.

ـ نه على‏جان! ايشان را از روى سينه‏ام برندار كه با بودنشان، راحت‏تر كوچ خواهم كرد.

و چيزى نگذشت كه ديگر كلامى از آن دردانه هستى به گوش نرسيد.

مدينه؛ غم‏زده‏اى ناگزير در اين داغ

محمدكاظم بدرالدين

رنگ سوگ، لحظات را احاطه كرده است.

دامن قصايد عربى اشك‏آلود است. اين داغ كجا و طاقت تنگ ايام كجا؟

از مدينه مپرس كه غم‏زده و جامه‏چاك، در گوشه‏اى نشسته است و ناگزير است در اين اندوه. مدينه، با همه دقيقه‏هايش، به سمت شب مرثيه چرخيده است. امان از قدرت بازوى چرخ! چاره چيست؟ تا بوده همين بوده كه بر خاك تيره، رنگ و بوى سفر را نگاشته‏اند و اين راهى است كه ادامه دارد.

همراه با منش صبح

كتاب ياد، ورق مى‏خورد و فصلى پيش رو مى‏آيد كه كوچه‏هاى درد و فقر را، التيام عطر تو آرامش مى‏بخشيد.

درخت ياد، برگ‏هايش چه سبزند كه از سرشاخه‏هاى آن، بوى وحى و قرآنى كه تو آوردى، برمى‏خيزد.

مجموعه عشق، همان گفتار و رفتارى است كه آوردى. به راستى انسان از خودش هيچ نداشته است و همه آراستگى و وقار بشر، در سايه اقتدا به تو، جان گرفت.

دل اگر با شهد گفتار و رفتارت نياميزد، بى‏شك ساكن هميشگى پاييز است.

واژه‏هاى «نهج الفصاحه»ات، از قبيله خورشيد نازل شده است تا دل‏هاى ما را دسته دسته به مهمان‏خانه ملكوت بكشاند.

اينك اين تنهايى ما و غمگنانه‏ترين تصوير انسان در كنار پرسشى دردناك.

چگونه با اين غم كنار بياييم؟!

گلاب صلوات

نام تو فراتر از همه زمان‏ها ايستاده است.

محفل‏هاى درخشان، صلوات مى‏فرستند و فضا را با رحمت خرم از نامت، عطرآگين مى‏كنند.

درود بر تو، شعله‏هاى عشقى است كه از قلب ما برمى‏آيد. يا محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ! براى انسان اين اندازه عمر، كم است كه از تو بگويد.

زمين، كسى را گم كرده است كه...

رقيه نديرى

زمين، كسى را گم كرده است؛ كسى كه رد گام‏هايش، بهشت را به ارمغان جاى گذاشت و دست‏هاى بر آسمان برآمده‏اش، باران را به خشكسالى خالى مى‏آورد؛ كسى كه بودنش، كابوس را از خواب كائنات سترده بود؛ او كه نامش، بر جاهليت زمين تاخت و فطرت‏ها را به اوج پاكى برد.

محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فخر آفرينش بود؛ امين كوچه باغ‏هاى مكه ديروز؛ امانت‏دار نخل‏هاى به بار نشسته مدينه امروز.

از خانه‏ها، صداى اندوه مى‏آيد و مردى كه مست نيست، راه را بر گريه و شيون مى‏بندد و ديوانه‏وار شمشير مى‏چرخاند كه پيامبر چون موسى عليه‏السلام نزد پروردگارش رفته و باز نخواهد گشت. كلمات، بند آمده‏اند و مرد مى‏خروشد و شمشير مى‏چرخاند، تا اينكه كسى بر سرش فرياد مى‏زند: آرام باش. «محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پيامبرى است كه پيش از او، پيامبرانى آمده‏اند و رفته‏اند؛ آيا هرگاه بميرد يا كشته شود، عقب‏گرد مى‏كنيد؟»

ديگر ترديدى باقى نمانده است و دلى نيست كه نسوخته باشد.

على عليه‏السلام همچنان چشم به راه مانده است تا كسى فارغ از دنيا، بيايد و او را در امر پيامبر مشايعت كند.

در كلبه احزان فاطمه عليهاالسلام

رزيتا نعمتى

بى‏تو پژمردم، شكستم، سوختم، اى شيواترين مقدمه نوبهار، اى امين‏ترين مرد قبيله عشق! پس از تو، بوى بيگانه كوچ، قلب فاطمه عليهاالسلام را در سرايى آغشته به عطر خاطراتت، چنان فراگرفت كه همسايگان، در هاى‏هاى روز و شب زهرا عليهاالسلام ، طاقت از كف دادند.

حرا خاموش و كوچه‏هاى بنى‏هاشم، سيه‏پوش شدند و كائنات، كلبه احزان و آسمان، اشك‏ريزان شد. خبر در شهر پيچيد: مصطفى، همسايه ديوار به ديوار خدا، فخر خلقت، حرمت عالم و نگين خاتم، تا فراسو پر كشيد.

بدرود اى چكيده قرآن!

يا رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ! وقتى تو را مرور مى‏كنم و به واقعه رفتنت مى‏رسم، چراغ‏هاى واژه خاموش مى‏شوند؛ آن‏گاه تو را كه بر لب مى‏آورم، هزار خورشيد قيام مى‏كنند و در تلاطم عشقت، دلم را روشن مى‏كنند. طبيب دل‏هاى خسته! اينك لب فرو بسته و زمين را مبتلا به عطشى هميشگى كرده‏اى.

چه تلخ است ماجراى مبهم انسان كه به سرگردانى دنياى پس از تو مى‏گريد!

يا رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، اى چكيده قرآن! آخرين خطبه عشق، غزل رفتن تو بود. اهل زمين تا آمدند به خود برسند، پر كشيدى و نور جمالت را به آسمان‏ها بخشيدى.

«بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران»

سعدى

تو را نشناختند

زهرا جان! در فراق پدر مى‏گريى و هنگامه ابرى چشمانت، شهر را بر هم زده است؛ بگذار اين به خواب رفتگان بخوابند!

زهرا جان! تمام سوره‏ها نازل شدند و اينان از خواب سنگين جهالت برنخاستند و اگر نبود اين‏چنين، تشت خاكستر بر فرق علت آفرينش نمى‏ريختند. تنها تو مى‏دانى كه محمد كه بود؛ امتزاج بصيرت و شمشير، بى‏تكلّف و لطيف مثل نسيم؛ لبريز از تحمل كوچه‏هاى سنگ‏باران و شكنجه ياران، لبريز از غمى هميشگى و پنهان و روحى بى‏كران، پر از عطر اذان و ضربه‏هاى خزان، سوره سرخ ايثار و آيه سبز بهار.

بدرود كه دستان قلم در فراق تو آتش گرفته‏اند!

ناشر آخرين دفتر خدا

يا رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ! روزى كه براى عشق، درهاى خلقت را گشودند، تنها به تو اذن دخول دادند و خداوند، 63 جرعه از تو بيشتر بر اهل زمين نچشانده بود كه مستى حضورت را بازپس گرفت. تو خيال بلند يك پرواز بودى كه از ابتدا، پاى بر زمين ننهادى؛ گرچه خورشيد را در دستى و ماه را در دست ديگرت گذاشتند.

اى ساقى! ناز چشمت جبرئيل را نامه‏رسان عشق تو با دوست كرده بود. مى‏روى و از تنفس تو، دوازده شاخه گُل مى‏رويند تا به تفسير تو برخيزند.

اى ناشر آخرين دفتر خدا، اى كاش كتاب عمر تو سر نيامده بود!

زيرنويس

يا رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ! مثل تو ديگر در پهنه زمين تكرار نخواهد شد، اما با تكرار صلوات بر تو، نور حضورت را در قلب خود احساس مى‏كنيم.

با غروب آفتاب تو، كعبه تا قيامت سيه‏پوش گشته و زمزم، اشك عزا به رخسار مكه مى‏ريزد.

واپسين نفس‏هاى مهربان

سودابه مهيجى

درياى بى‏كرانه‏اى كه اينك در بستر آرميده است و نفس‏هاى مهربانش به شماره افتاده‏اند، سال‏هاى سال، ستون‏هاى عرش را بر دوش كشيده و عمرى، دليل هستى بوده است.

خسته است. شايد اين لحظه‏هاى در بستر افتادن، قدرى به آغوش آرامش ببرند آن چشم‏هايى را كه هرگز آسوده‏خاطر نخوابيده‏اند؛ چشم‏هايى كه شب تا صبح، به آسمان خيره بود و نگران سرنوشت اهالى خاك، تمام دعاهاى خيرخواهش را به درگاه خدا مى‏برد.

... چگونه اين همه سال رنج پيامبرى را بر دوش كشيدى و «لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرا»، ورد زبانت بود!

چگونه اين همه دويدى با گام‏هايى كه لحظه‏اى نياسودند و جز مشقت، سرنوشتى نداشتند؟ از مكه به مدينه، از نيمه‏شب‏هاى تهجّد به معراج، از خندق به خيبر و اُحد و بدر... از حرا به شعب ابى‏طالب... چه فرسنگ‏هاى جان‏فرسايى را پشت سر گذاشتى!

هميشه نگران «امت» بودى

ديگر تمام شد؛ تمام آن روزهاى بى‏قرارى و شب‏هاى بى‏خواب كه گمراهىِ مردمِ زمانه، تو را آسوده‏خاطر نمى‏گذاشت؛ تو را كه در همه لحظه‏ها، براى رونق سفره‏هايشان و براى خاطر روشناى خانه ذهن و دلشان، خواب و خور نداشتى. ديگر آرام باش كه پروردگار، بار سنگين نبوت را از شانه‏هاى پرطاقت اين همه سال تو برگرفت و تو، امانت خطير خويش را به منزل مقصود رساندى.

آه از دل مهربان تو اى رحمة‏للعالمين كه در اين واپسين نفس‏ها مدام زير لب زمزمه مى‏كنى: امّتى، أمّتى...

نام هميشه جارى

ديگر اين كوچه‏ها، صداى گام‏هاى كسى را نمى‏شنوند كه سپيده را در رگ‏هاى شهر جارى مى‏كرد و پرندگان، جاى پايش را بوسه مى‏زدند و فرشتگان، در رشحات وضويش غسل مى‏كردند؛ همان مردى كه از فراز بام خانه‏ها، باران خاكروبه بر سرش مى‏باريد و او به عيادت اين جفاى بى‏حرمت مى‏رفت.

تا هنوز و هميشه، حنجره مؤذنان توحيد به شوق او فرياد مى‏شود و گلدسته‏هاى زمين، به بلنداى نام او تكيه دارند؛ رسول مهربانى كه خدا به او فرمود: «براى اين امت فراوان دعا كن كه دعاى تو مايه آرامش آنهاست...».

چلچراغ عظيم آفرينش

سيده زهرا برقعى

انگار تاروپود آدمى را با فراموشى بافته‏اند! هميشه كار ما، همين است. تا داشته‏ايم، نديده‏ايم. به محض از دست دادن، يادمان افتاده است كه چيزى، از لاى انگشتانمان سر خورده و افتاده... دست‏هامان تهى، دل‏هامان افسرده، تن‏هامان رنجور و خسته... .

«تو»، نور بودى؛ شعله شمعى در كوران تاريكى بى‏انتهاى تاريخ.

«تو»، آب بودى؛ چشمه‏اى در ميان كهنگى و تحجر افكار.

اين، «ما» بوديم كه شوريدگى نمى‏دانستيم. نياموخته بوديم كه با «تو»، مى‏شود تا يك قدمى خدا رفت. نياموخته بوديم كه «تو»، رسول مهربانى و عطوفتى و تو را و ما را، شكافى عميق از همديگر جدا مى‏كرد.

عرشى خاك‏نشين سرزمين دنيا

رنجى كه تو براى امتت به جان خريدى، با هيچ رنجى در عالم قابل قياس نيست. كوه اگر بود، زير بار آن مسئوليت خطير، خرد مى‏شد. آسمان اگر بود، ترك برمى‏داشت... كسى را ياراى هم‏صحبتى با خدا نبود؛ كسى كه خاكى باشد، اما به راه‏هاى آسمان واردتر باشد.

واسطه خدا و اهل زمين!

تو پذيرفتى. تو لرزيدى از خوف الهى و پذيرفتى كه دشنام بشنوى. پذيرفتى كه همه خاكسترهاى عالم از همه پشت‏بام‏هاى دنيا بر سرت فرود آيد. پذيرفتى كه سنگ‏ها، همگى روانه پيشانى‏ات شوند، اما واسطه‏اى باشى براى خدا و اهل زمين. منجى باشى براى جهل مركبى ازلى كه در تاروپود آدمى رسوب كرده و مانده بود. «رحمة‏للعالمين» باشى براى ريزترين و درشت‏ترين موجود هستى.

آه، اى ناخدا، بگو چه كنيم

سودابه مهيجى

آه يك عمر ساكنان زمين، زخم بودند روى سينه تو

اينك اين لحظه‏هاى پايانى است پيش روى تو و مدينه تو

چشم در چشم بى‏قرارى شهر، روى در قبله بسترى شده‏اى

شعله مى‏افكند به جان زمين اين نفس‏هاى آخرينه تو

آه اى ناخدا بگو چه كنيم بعد ازين با بعيدِ ساحل دين؟

ما كه يك عمر در امان بوديم از غم موج، در سفينه تو

بايد از تيرگىّ بعد از تو به چراغى دوباره دل، خوش كرد

دل تاريخمان نمى‏لرزد نزد ميراث بى‏قرينه تو

مى‏روى چشم‏هاى غمناكت نگرانِ ادامه توحيد

خاطرت جمع! مؤمنان هستند پاسبانانِ اين دفينه تو...


مطالب مشابه :


متون ادبی (دکلمه های قرآنی)

چیزی که به ما نسبت داده میشود را قبول نکنید مگر این که موافق قرآن متون ادبی متن نهج




متن ادبی قران جهت آغاز برنامه

متن ادبی قران جهت آغاز درباره وبلاگ. به متن ادبی مجری جشن آغاز امامت زمان




قرآن

قرآن - علوم قرآنی و ادبی متن قرآن به ظاهر بدون آغاز دیدگاه‌ها درباره قرآن




متن ادبی درباره اربعین حسینی

احادیثی درباره قرآن بابك خرمدين اسطوره ايران و متن ادبی درباره اربعین




متن ادبی درباره حضرت فاطمه (س)

متن ادبی درباره محبت انفاق در راه خدای مهربان و تلاوت قرآن را نصیب دل‏هامان گردان و




(متن ادبی) درباره نماز

نماز در قرآن چند بار آمده (متن ادبی) درباره




متن ادبی درباره رحلت حضرت محمد

متن ادبی درباره رحلت حضرت يا رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، اى چكيده قرآن!




متن ادبی فوق العاده زیبا درباره امام زمان(عج)

جهت مشاهده بقیه متون و اشعار ادبی درباره امام متن ادبی مهدوی قرآن و صلوات در




متن ادبی زیبا درباره امام زمان(عج)

متن ادبی زیبا درباره امام زمان (قرآن ناطق) متن ادبی مهدوی




متون ادبی (دکلمه های قرآنی)

چیزی که به ما نسبت داده میشود را قبول نکنید مگر این که موافق قرآن متون ادبی متن نهج




برچسب :