گدایی در زیتون کارمندی


گدایی در زیتون کارمندی

در کنار دوستم ایستاده بودم، ساعت تقریبا 11 شب و هوا تاریک بود. حسین مغازه لباس فروشی دارد، با هم بعضی مواقع درب مغازه می ایستیم و مثل باقی جوانان این نمایشگاه ماشین و عرض اندام ها را می بینیم. در حال گپ و گفت بودیم که احساس کردم دوستم لحظاتی ست که به گوشه ای خیره شده و مات و مبهوت مانده، پرسیدم چی شده؟ به کجا نیگا میکنی؟ در حالی که اشک حدقه چشمانش را پر کرده بود گفت برو کنار آن پلاستیک های سطل زباله نگاه کن ببین چی می بینی...

گدایی در زیتون

شب بود، تاریک و هوا کمی هم خاکی. با اینکه ساعت 11 شب بود اما هنوز صدای بوق و موسیقی ماشین ها شنیده می شد. به سمت همان پلاستیک هایی که حسین گفته بود نگاه کردم. در تاریکی، کامل مشخص نبود، کمی چشمانم دودو کرده متوجه یک بچه شدم، در همین حال یک پژو رد شد و جوانان سوار بر آن فریاد کشان های و هوی می کشیدند. نمی دانم منظورشان چی و با کی بود، برگشتم و سمت پلاستیک های زباله را نگاه کردم عجیب بود ساعت 11 و زباله ها هنوز بر داشته نشده بود. شاید صاحب زباله آنان را دیر آورده بود. زباله‌ها تقریبا نبش خیابان فیاض بودند. یک زن را دیدم با عبایی بر سر و یک پسر بچه کچل در کنارش. نمی دانستم چکار کنم. زن سرش را داخل پلاستیک زباله برده و به دنبال غذا می گشت، کسی چمیداند شاید هم دنبال چیز دیگری بود، لباس، پول و یا هر چیزی که به ان نیاز داشته باشد. دوستم را دیدم که با موبایل از او عکس گرفت، پرسیم چرا عکس گرفتی؟ گفت تا این رو نشون آدمهایی بدم که میگن فقر توی کشور وجود نداره.

عجیب بود مگر کسی هم هست که بگوید فقر در شهر و کشورمان وجود ندارد؟ شاید داشت مزاح می کرد. هیچ کاری از دستمان بر نمی آمد. خیابان اصلی زیتون با آن مجتمع ها و مغازه های رنگارنگ و ساختمان های بلندی که با دیده تحقیر به آدم می نگرند. در همین خیابان پر زرق و برق که برای بسیاری جز زیبایی و خاطرات خوش را تداعی میکند و تنها همین ها را می بینند زنی حدودا سی و چند ساله، سر در پلاستیک زباله همان مجتمع هایی می کرده که به دیده تحقیر و دست انداختن به انسان نگاه می کنند. شاید فاصله نزدیکترین چاه نفت تا این زن سر در کیسه کرده به یک کیلومتر هم نرسد. بر روی همین زمین و در همین شهری که مردمش نمی خواهند سنگ فرش خیابانش از طلا باشد بلکه حداقل آنکه فقیری جوان، آن هم زن، در آن نباشد. در همین شهر زن و زنان و ... را می بینیم که از فرط فقر و تنگ درستی سر در پلاستیک و پس مانده غذای مردم زیتون می کنند.

زیتونی که در بهترین حالت طبقه متوسط را در خود جای داده. پس باید به حال دیگر مناطق گریست؟! آیا در آنجا هم چنین زنانی می یابیم؟ یاد گفته تولستوی افتادم که می گفت فقر به اندازه تعداد فقرا خودش را به اشکال مختلف نشان می دهد. باز هم سر کشیدن در پلاستیک شرف دارد نسبت به ....کارهای دیگر.

 سعی کردم به سمت زن بروم.  دوستم گفت: کجا میری ممکنه ناراحت بشه، با بی اعتنایی به حرف حسین به سمت زن رفتم، همین که داشتم نزدیک تر می شدم یک لحظه پشت سرم را نگاه کردم دوستم خیره به زمین برگشت در مغازه، در همین حین زن متوجه نزدیک شدن من شد و دست از جستجو در زباله ها برداشت.


دست روی زانویش گذاشت و بلند شد، فکر کنم در دلش هنگام بلند شدن آهی کشید. عبایش را مرتب کرده و حالت تدافعی به خود گرفت. پسر بچه را در کنارش دیدم که یک لواشک را در دهن مک میزند و مسلسل در حال خندیدن بود، توگویی خوشوقت ترین پسر دنیاست و یا جایزه بلیت بخت آزمایی را کسب کرده. شاید هم خوشوقتی را در خوردن لواشک میدید، مثل تشنه ای که خوشوقتی را در یک قطره آب می بیند.

نزدیکتر که شدم پرسیدم خانوم، چیزی نیاز دارید؟ میتونم کمکتون کنم؟ به تته پته افتاد و متوجه شدم نمی تواند فارسی را خوب صحبت کند. مجدد سوالم را به عربی پرسیدم. حس کردم احساس امنیت بهش دست داد و به او گفتم که نگران نباش قصد مزاحمت ندارم. پسر و دخترهای تر و تمیز دائم از کنارمان رد می شدند. صدای یکی از رهگذران را شنیدم که می گفت: این زنه هر شب همین موقع میاد زیتون میچرخه، منظورش همون خانم گدا بود.

خیلی بهم بر خورد اما طوری رفتار کردم که انگار چیزی نشنیدم و کر هستم. اما زن خیلی خجالت کشید. در جواب سوالم گفت دارم دنبال غذا می گردم. پرسیدم اهل کجایی؟ گفت: عامری کنار شط زندگی میکنیم و شوهرم مدت زیادی است که بیمار افتاده گوشه خونه و فقط همین بچه رو دارم. پرسیدم یعنی شوهرت معتاد و یا... نیست؟

اشک حدقه چشمانش را گرفت و گفت لا والله لا والله و قسم میخورد که بیمار است. از پرسیدن این سوال پشیمان شدم اما چه باید می کردم تا مطمئن شوم؟ گفتم چرا آمدی زیتون؟ عامری حداقل یک بازار دارد. گفت: نه اونجا آشنا منو میبینه و خیلی زشته روم نمیشه. حس کردم مدت زیادی نیست که به این حال افتاده، نمی دانم اهالی این محل یعنی زیتون اصلا این زن را میبینند و یا دیدند؟ یا اینکه فقط زرق و برق در و دیوار و ماشین‌ها را می بینند؟

 پسر کوچکش تپل و پوستی سوخته با چشمانی گرد و دماغی گنده داشت. همچنان به جان لواشک افتاده بود و دائم لواشک را لیس می زد. زن چهره ای معصوم و پوستی سوخته و قدی کوتاه داشت. از دور شبیه به تیکه چوب باریکی بود که عبا بر روی آن آویزان شده. دوستم لباس فروشی دارد او همانطور از درون مغازه ما را نگاه می کرد. بیرون آمد و صدایم کرد و به همراه یک دست لباس نو برای پسر بچه آمد. خوشحال شدم و سریع سر وقت پسر رفتم که لباس‌های نو را تنش کنم. گفتم عمو بیا لباس نو، برق خوشحالی را در چشمهایش و تبسم زیبا را بر روی لبهایش دیدم.


دنبال یک جای خلوت گشتم جایی اطراف نبش خیابان فیاض جستم. زود لباسش را عوض کردم و لباس قدیمی را در پلاستیک گذاشتم و دادم دست مادر. مادرش به سمت پسرش خم شد و گفت "یوما تشکر من العمو" متوجه منظورش شدم و گفتم نیازی به تشکر نیست.

توی دلم گفتم: باز هم خوبه حسین یک لباس داد وگرنه من که از بیکاری شپش توی جیبم ملق میزنه چطور باید کمکش می کردم. یک میوه فروش در همان سمت‌ها بود و گویا ما را دید میزد. جلو آمد، دستش را دیدم که چندتا موز با خودش آورده بود. گفت: اینارو بده به اون پسره، مادره خیلی خوشحال شده بود و کلی دعای خیر کرد برای مان. شاید موفقیت های بعد از آن در زندگیم را باید مدیون همان دعاها باشم. زن باید میرفت و به کارش ادامه میداد، پرسیدم: چه وقت ها میای این سمت ها. گفت: تقریبا هر شب و آخرهای شب میام که خلوت تر باشه.

 قول لباس و کمک های غیر نقدی به او دادم و خداحافظی کردم. از نبش خیابان فیاض تا مغازه دوستم تقریبا چند متر بیشتر نبود. در این لحظه بوق و صدای موسیقی و زرق و برق مجتمع ها و ماشین ها و نور آتیش های اهواز و بلندی دکل‌های نفت و گرسنگی و مک زدن لواشک پسر پوست سوخته مدام توی ذهنم و جلوی چشمم ظاهر می شد.


قاسم منصور آل کثیر - هفته نامه ندای بهبهان


مطالب مشابه :


تمام فروشگاه‌های لباس مادران باردار و کودکان

در این پاساژ چند مغازه لباس بچه یکی از مغازه‌ها به اسم نی‌نی مغازه لباس فروشی شیک برای




بهترین شیرینی فروشی های تهران

جدیدترین مدل های لباس و لازم نیست برای خرید فروشی گاندی، آخرین مغازه اولین




پاسخ به سوال مغازه داران

اسم مغازه: مردم سفارش دادم به لباس فروشی برای دریافت هدیه رایگان +یادگاری + عضویت




فصل بهار چه رنگی است؟

دیدید که وقتی به نصفه‌ی یک فصل می‌رسیم، ویترین مغازه‌های لباسفروشی وقتی اسم برای




گدایی در زیتون کارمندی

حسین مغازه لباس فروشی دارد، با در همین خیابان پر زرق و برق که برای بسیاری جز ق اسم منصور




سوغاتی های تایلند و مراکز خرید در تایلند

در بانکوک بازار بسیار معروفی به اسم پتونم و هم مغازه های یک میوه فروشی بسیار




داستان یک خیانت

همه بچه ها با لباس های برای اولین وارد اولین مغازه ای که شدم ، یه مغازه بدلیجات فروشی




هنر هدیه خریدن (1)

که این فرشته برای من ویترین مغازه های لباس یا کفش فروشی بی به اسم من میخری برای




برچسب :