هوس و گرما(5)

*

چه اتفاقی برام افتاده بود؟اصلا هم من از سر شب مشکل پیدا کرده بودم هم اون.چرا جذبش شدم؟چرا مغزم اون لحظه قفل کرده بود و فقط فرمان همراهی میداد.پس این مغز من به درد چی میخوره؟این که خودش پایه تره.چطوری تو این رماناهمون اول مغز دختره سریع دستور فرار میده؟
حس خیلی بدی داشتم.حس یک اشتباه.حس کوچیک کردن خودم.اون امشب حال طبیعی نداشت من نبایدتا این حد کوتاه میومدم.

چند دیقه بعد فیلم بچه ها تموم شد و اومدن بیرون .با هیجان داشتند در مورد فیلم با هم دیگه حرف میزدن ولی من با افکار خودم درگیر بودم.چیشد که همچین اتفاقی افتاد؟اصلا الان چطوری رومون میشه به هم نگاه کنیم؟

شایان که در عین گوش دادن به حرفای رویا داشت دورو اطرافشو نگاه میکرد بعد از تموم شدن حرف رویا رو به من با تعجب گفت:

_پس آرتا کجاست؟

چی میگفتم بهش؟

_همین جا بود.نمیدونم چرا غیبش زد.

شایان:یعنی چی نمیدونی؟مگه با هم نبودین؟الان از کجا پیداش کنیم؟

مرال با هیجان اومد طرفم ولی اول رو به شایان گفت.بچه که نیست.یکم به مخت فشار بیاری میفهمی موبایل اختراع شده برای همین وقتا

بعد رو به من گفت:.نمیدونی چه فیلمی بود وستا.برف میپاشیدن رو صورتمون.بارون اومد.دیوونه ای دیگه.فیلم به این خوشگلی رو ول کردی رفتی اون موشا رو نگاه کردی.

بعد چهرشو جمع کرد انگار داره الان موش میبینه.منم بهش یه لبخند زدم.حال جروبحث نداشتم.مخم قفل شده بود.نمیدونستم باید چطوری رفتار کنم.شایانم رفت دورتر تا به آرتا زنگ بزنه.

_خب الان میخوایم چیکار کنیم؟دیر وقت شده.برنمیگردیم؟من خیلی خسته ام

چشم مرال و رویا به طور اتومات گرد شد مرال گفت:

_خودتی وستا؟مطمئنی دلت میخواد الان برگردی؟تو رو که آخر شب به زور میبردیم خونه.به حق چیزای نشنیده.

حالا چطوری اینا رو راضی میکردم؟

شایان کلافه دوباره اومد سمتم و گفت:

_این که تلفنشو جواب نمیده.مطمئنی بهت نگفت کجا میره.

دیگه داشت اعصابم میریخت به هم.امشب به اندازه ی کافی ظرفیتم تکمیل شده.

_ای بابا.یه بار گفتم که نه.به من چیزی نگفت.

_دنبال منین؟

صدا از پشت شایان میومد.اونجا رو نگاه کردم.آرتا بود با همون لبخند همیشگی ولی این دفعه یه چیز دیگه هم تو چشاش بود.ناراحتی.شایدم پشیمونی.ولی برای چی اون پشیمون بشه؟کسیکه به این کارا عادت داره.الان منم که باید ناراحت باشم نه اون.

رویا:کجا بودی تا الان آرتا.نمیگی ما نگران میشیم؟

شایانم داشت با سرزنش نگاش میکرد.

شایان:چرا اون تلفنتو جواب نمیدی؟حداقل به وستا میگفتی کجا رفتی.

با همون چشماش که غم داشت در حالیکه لبخند روی صورتش بود یه نگاه رهگذری به من کرد و دوباره رو به شایان گفت:

_با اجازه تون رفته بودم دست شویی.وستا حواسش نبود.وقتیم زنگ زدی من داخل توالت بودم.انتظار نداشتین که جواب بدم.

مرال نیشش باز شد گفت:نه اون تو فقط میشه انتظار تخلیه داشت.

چشای آرتا گرد شد.فکر نمیکرد مرال انقدر بی ادب باشه.خندم گرفت یه دونه زدم پس کله اش.

_مثل اینکه خاطرات خوبی اون تو داری.فقط اگه میشه با یاد آوریشون حداقل نیشتو ببند بقیه فکر نکنن خلی.

مرال:حالا نکه خودت از اونجا خاطره نداری.

رویا:اه بس کنین دیگه.بحثی بهتر از اون اتاق پیدا نکردین؟حالا میخوایم کجا بریم؟

همه یه خورده فکر کردن.من که اصلا اعصاب موندن نداشتم.شایان گفت:

_بریم بالا احتمالا الان دیگه بچه ها جمع شدن برای دستی کشی.

داشت میرفت سمت ماشین.دلم میخواست جیغ بکشم.اصلا اعصاب نداشتم.

بقیه هم به سمت ماشین راه افتادن.آرتا اومد کنارم.

_وستا

فقط برگشتم خشمگین نگاهش کردم.چطوری روش میشد الان منو صدا کنه؟بعد از اون غلطی که کرده بود.

_یکم آروم تر برو وستا.میخوام باهات حرف بزنم.

_با اعصاب من بازی نکن دختر.یه اتفاقیه که افتاده تو که طاقتشو نداشتی چرا همراهی کردی؟نمیدونی نباید یه پسرو توی اون حالت خراب رها کنی؟توی خماری عطر وجودت؟

با درموندگی گفتم:بس کن.خواهش میکنم.تو هیچی از حال الان من نیمفهمی.فقط خواهش میکنم کاری کن الان دیگه اینجا نمونیم.

دستشو کشید توی موهاش و فقط چند بار سرشو تکون داد.نزدیک ماشین که رسیدیم قبل از سوار شدن گفت:

_من فردا صبح بر میگردم.

رفت سمت در جلو و سوار شد.حرفش به مذاقم خوش نیومد.احساساتم قاطی کرده بود.حتی خودمم نمیدونستم الان چی میخوام.کاشکی امشب اون اتفاق پیش نمیومد.آتیش وجودم با اون کارش دو برابر شد.منو سر دوراهی گذاشت.بودن باهاش هم برام لذت داشت هم حس پشیمونی.شاید رفتنش تو این زمان خوب بود.تا بتونم با خودم کنار بیام.این پسر با بقیه چه فرقی داشت؟جز اینکه یه هوس باز بود؟ولی اون واقعا متفاوت بود.هم از لحاظ هیکل هم از لحاظ قیافه.تو این چند باری که دیدمش واقعا از بقیه سرتر بود.
سوار ماشین شدم.

 

قبل از اینکه شایان ماشینو روشن کنه آرتا گفت:

_دیگه خسته شدم شایان.بهتره برگردیم.آرشام تماس گرفته گفته که قرارمون با خریدار جلو افتاده.منم دیگه نمیتونم تا فردا شب بمونم.باید کارارو هماهنگ کنم تا شنبه صبح سر قرار باشم.احتمالا فردا صبح زود حرکت میکنم.

مرال:ای بابا آرتـــــــــا.ببین چطوری میزنی تو ذوقمون.تو که خودت رئیسی و همه کاره بگو باید این قرارو عقب بندازن.

آرتا برگشت عقب به سمت مرال گفت:

_خودمم خیلی دوست دارم بیشتر اینجا باشیم.ولی نمیشه.این قرارداد خیلی مهمه.قراره با یکی از بزرگترین شرکت های آلمان بسته بشه پس لازمه منم باشم.

بعد از این حرف آرتا همه ساکت شدند و فقط شایان گفت:

_باشه رفیق.فقط یادت باشه این سفرت قبول نبودا.دفعه ی بعد که اومدی باید بیشتر بمونی تا کل گرگانو بهت نشون بدم.

آرتا:به روی چشم.حتما.

شایان ماشینو روشن کرد و دور زد تا برگردیم..اون شب فهمیدم که آرتا چند تا کارخونه داره.بزرگترین کارخونه ی واردات و صادرات لوازم ماشین.سرمایه ی یه بیمارستان خصوصی هم تماما توی تهران مال خودشه.ولی کارخونه واردات و صادرات و یک کارخونه ی دیگه اش که توی هلنده با برادرشم شریکه.سرمایه گذاری های دیگه ایم کرده که مخ من وقتی در حال شنیدشون بودم سوت کشید.آرتا فراتر از چیزی که من فکر می کردم سرمایه داره.نصف سرمایه اشو خودش و برادرش با تلاش به دست آوردن ولی بقیه اش به خاطر ارثیه ی کلونی بود که از طرف پدرشون و پدر بزرگ مادری که تنها نوه شون حساب میشدن به اونها رسیده بود.پدرشون تو دوران نوجوونی آرتا و آرشام فوت کرده بود.مادرشونم دوسال پیش از این دنیا رفت.دوتا عمو داره..با یه دونه عمه.برادرشم مجرده . دوسال از آرتا بزرگتره ولی چون خیلی اهل کار کردن نیست سرمایه اش از آرتا کم تره.آرتا هم فوق لیسانس وکالت داشت.

اون شب جز نگاه های گاه و بی گاه آرتا که از توی آینه به من دوخته میشد و دیگه اثری از شرمندگی یا ناراحتی توش نبود چیز دیگه ای اتفاق نیفتاد.

اول منو رسوندن.از ماشین پیاده شدم.رفتم کنار شیشه ی کمک راننده که آرتا نشسته بود رو به بچه ها گفتم:

_خیلی امشب خوش گذشت.مرسی از همه تون.

به آرتا نگاه کردم باز این بشر با پروویی تمام برگشته بود به حالت قبلش.گستاخی و شیطنت به همراه غرور دوباره توی چشماش جای گرفته بود.عاشق این حالت چشماش بودم.یه لحظه فراموش کردم میخوام چی بگم.برای این پسر اصلا خجالت معنی نداشت.از دستش خیلی ناراحت بودم.برای حفظ تظاهر گفتم:

_از آشنایی باهات تو این چند وقت خیلی خوشحال شدم.بازم بیا گرگان.

آرتا در حالیکه از همون اول با یه لبخند بهم زل زده بود گفت:

_حتمـــــا.گرگان جاذبه های زیادی داره.

حرفش ابهام داشت.ولی من منظورشو فهمیدم.منظورش به من بود.کثــــافت.یه چشمک بهم زد و در ادامه ی حرفش گفت:

_من هیچوقت نمیتونم از چیزی که خوشم بیاد بگذرم.گرگان هم دقیقا یکی از همون بهتریناس.خیلی زود دوباره برمیگردم.

کم مونده بود چشام از تعجب به اندازه توپ بسکتبال بشه.این انگار کاملا یادش رفته 1 ساعت پیش چه اتفاقی افتاد.روشو برم.

شایان:خب دیگه بابا.اگه طارف تیکه پاره کردناتون تموم شد بریم.

با همه شون خدافظی کردم و با کلیدم وارد خونه شدم.اوناهم ماشینو راه انداختن و رفتن.مامان بابا خواب بودن.بدون سرو صدا رفتم توی اتاقم و لباسامو عوض کردم.روی تختم دراز کشیدم و توی افکارم غرق شدم.امشب خواب به چشم من حروم شده.شاید دوره ی جدیدی از زندگیم شروع شده.احساسات جدید من دقیقا از شب تولد به بعد در من به وجود اومد.نـــه.بیشترش همین امشب شکل گرفت.با دومین بوسه ام احساساتم به اوج خودش رسید. تماس بدنم با یک پسر.شاید بهتره بگم با یه مرد.لحظه لحظه ی اون اتفاق توی ذهنم تکرار میشه.حتی لذتشو الانم حس میکنم.یعنی ازش خوشم میاد؟یا هوس سراغم اومده؟هوس اون بدن و هیکل مردونه؟اون چشمای شیطون و در عین حال مغرور.هوس اینکه همه ی آرتا مال من باشه نه مال دختر دیگه ای.نمیخوام آتیش بدن اون از آن دختر دیگه ای بشه.الان این حسو دارم.دلم میخواد هردومون تو آتیش وجود هم ذوب بشیم.
من وستـــام.....دختری از جنس آتش....

لذتی رو که من امشب بردم باید فقط مال من باشه.آرتا باید مال من باشه.به هر قیمتی.من اونو مست وجود خودم میکنم.الان وقتشه از استعداد زیبایی و حرارت بدنم استفاده کنم.باید استعدادمو برای به دام کشیدن هوس باز ترین و پولدارترین پسر تهران بهره به کار ببرم.کاری میکنم چشمای این پسر هوس باز جز من کسیو نبینه و از بودن با هیچ دختری به اندازه ی بودن با من لذت نبره.

امشب توی اون تاریکی....با اون بوسه ها....با اون نوازش ها...با دیدن چشم های داغ و خاکستری یک مرد زندگی من عوض شد.

نمیدونم عاشقم یا نه؟نمیتونم به عشقی که در مدت کوتاهی به وجود اومده اعتماد کنم.ولی حس خودخواهیم الان توی اوج خودشه.با دیدن پسری که از خیلی لحاظ برتر از هم نوعان خودشه حس مالکیت اون پسر سراغم اومد.

وقتشه یه بازی رو شروع کنم.یه بازی زیبا.....من اونو عاشق خودم میکنم...آره...عاشق...یه عاشق دیوونه.

صبح دیر از خواب بیدار شدم.جمعه بود و خونه غرق سکوت و آرامش.مامان بابا روی مبل نشسته بودن و در حال حرف زدن بودن.رو به دوتاشون گفتم:

 

_سلام.صبح بخیر.

 

مامان:سلام.صبحت بخیر

 

بابا:صبح بخیر دخترم

 

دوباره غرق حرفای خودشون شدن.نمیدونم چرا جدیدا هروقت من میرم بیرون و بر میگردم این دوتا اینقدر مشکوک میزنن.ماشالله چقدر منو تو بحثاشون شرکت میدن.بیخیال مسیر خودمو پیش گرفتم و رفتم سمت دستشویی تا صورتمو بشورم.داشتم با خودم فکر می کردم اگه بابا بفهمه دیشب چه اتفاقی برای دخترش افتاده چیکار میکنه؟

 

بعد از خشک کردن صورتم و خوردن یه صبحونه ی مختصر کنار بابا نشستم.

 

بابا:نمیدونم.تو میگی چیکار کنم؟این کار به نفع خودمونه.

 

مامان:تو چرا متوجه نیستی رضا.اونجا رفتن اصلا برای ما خوب نیست من پولِ بیشتر , از تو نمیخوام.به همین زندگی راضیم.

 

من هنوز تو خماری خواب بودم. ولی با حرفاشون کم کم تو حالت بهت میرفتم.اینا چی میگفتن؟

 

_خانم این سهم خودمونه.پس پولش هیچ مشکلی نداره.

 

مامان:مگه من میگم پولش مشکلی داره؟از دیشب داریم سر این موضوع بحث میکنیم.چرا خود آروین اونجا رو اداره نمیکنه؟سال به سالم پولشو برای ما واریز کنه.

 

بابا:یه بار که گفتم آروین از همون اولم از این کار خوشش نمیومد.برای همین رفت آلمان و روی پای خودش وایساد تا بتونه توی شغل مورد علاقه ی خودش ادامه بده و مستقل کار کنه.وگرنه قبل از امتحان کنکورش علی گفت من نمیخوام تو این رشته رو بخونی باید همین جا به عنوان مدیر کار کنی.اینارو یادت نمیاد؟

 

مامان لجبازانه گفت:همین که گفتم.من راضی نیستم.

 

_چی شده بابا؟مامان واسه چه کاری راضی نیست؟

 

بابا یه لبخند بهم زدوگفت:چیز خاصی نیست دخترم.تو وسایلتو آماده کن احتمالا ساعت تحویل میریم پیش عمو.

 

_آخ جــــــــــــــــــــــــ ون.جدی میگی بابا؟بعد از این همه مدت!!خیلی دلم برای عمو و بقیه تنگ شده.کی میریم؟

 

_از نظر تو یکشنبه خوبه بریم؟

 

چه عجب اینا یادشون اومد ما هم هستیم.چند روزی بود توی خونه به فراموشی سپرده شده بودم .نیشم باز شد.

 

_آره خیلی خوبه.

 

بعد بابا رو به مامان کرد و گفت:

 

_خانم تو فعلا وسایلو آماده کن.یکشنبه حرکت میکنیم.بعدا در این مورد تصمیم میگیریم.
بعد از این حرفش بلند شد و رو به روی تلوزیون نشست و مشغول تماشای تلوزیون شد.مامان هم تو فکر رفته بود.

 

_مامان شما واسه چه کاری راضی نیستی؟

 

صدای تلفن بلند شد.مامان که کنار تلفن بود تلفنو برداشت.ای گند بزنن این شانس منو.دوست صمیمی مامان بود.شراره جـــون.

این خانمم هرهفته جمعه باید بشینه یه ساعت با مامان من حرف بزنه.وگرنه جمعه اش به شب نمیرسه.مامانمم بدتر از اون.بیخیال حرفاشون شدم و برگشتم تو اتاقم.خیلی خوشحال بودم.منو ساقی و آروین همیشه با هم بودیم.البته آروین مثل منو ساقی شوخ نبود.پسر آروم و پر جذبه و خود ساخته ای بود.همیشه هم به عنوان یه برادر روی اشتباهات ما سرپوش میزاشت.

 

جداییمون بعد ازفوت بابابزرگ اتفاق افتاد.هرکسی یه جایی پخش شد.آروینم رفت آلمان.الان دوسه سالی میشد که ندیده بودمش فقط تلفنی و اسی حرفیده بودیم.در کل خونواده ی عمو رو دوسال میشد ندیده بودم.وقت عید به یه بهونه ای تو شهر خودمون میموندیم.اونا هم نمیومدن.خب زیاد اهل مسافرت نبودیم.با ساقی هم که هفته ای یه بار تلفنی حرف میزنم.

 

لپ تاپو روشن کردم.تصمیم داشتم آهنگ گوش بدم.رفتم تو پوشه ی آهنگای جدیدی که مرال برام آورده بود.بازم مثل همیشه ایرانی.اصلا حوصله نداشتم.ولی شانسی یکی رو باز کردم.
آهنگ با یه ریتم خیلی قشنگ و آروم شروع شد.ظرافتو میتونستم از تیکه تیکه ی اهنگش بفهمم.اسم آهنگ نرو از مهرنوش بود.اسمشو شنیده بودم.یکی دوبارم تصویریاشو دیدم.وقتی شروع کرد به خوندن از شنیدن صداش و طرز خوندنش لذت بردم.

 

نمیدونم چرا این آهنگ انقدر با روحیه ام سازگاری داشت.به آرتا فکر میکردم.شاید اهنگش اصلا ربطی به اون نداشت.ولی از فکر کردن به آرتا در حین گوش دادن به اون آهنگ لذت می بردم.یعنی الان کجاست؟احتمالا تو راهه.وقتی برسه چیکار میکنه؟

 

خب معلومه.کاراشو هماهنگ میکنه بعدم با یه دختر خوشگل رو تختش شبشو صبح میکنه.

 

غلـــــــط کرده.مگه من مرده باشم.

 

آخه یکی نیست بگه به تو چه.الان نه سر پیازی نه تهش.هنوز هیچی نشده من خودمو نخود کردم.بزار هرغلطی دلش میخواد فعلا بکنه.چند بار این آهنگو گوش دادم.خیلی ازش خوشم اومد.تصمیم گرفت شیوه ی گیتار زدنشو یاد بگیرم.صدامم که قشنگه.تقریبا تو مایه های همین خانمه.منظورم مهرنوشه..چون وقتی تو جمع های دوستانه میخونم اطرافیانم اینو بارها بهم گفتن.خلاصه همه چی جوره.یه انرژی خیلی زیادی توی وجودم حس کردم برای گیتار زدن و خوندن این آهنگ.


شنبه و یکشنبه کلی تمرین کردم ولی مثل اینکه کند ذهن شده بودم.خیلی وقت بود گیتار نمیزدم.نمیتونستم با آهنگ راه بیام.باید حتما یه استاد بهم یاد میداد.بیخیالش شدمو وسایلمو برای فردا جمع کردم.تصمیم گرفتم خودمو تِلِپ کنم پیش آروین و از اون یاد بگیرم.آروین هم پیانو میزد هم گیتار و ویولون.توی هر سه ی این سازا استاد بود.از بچگی تمرین میکرد.ساقی هم تا حدی یاد گرفته بود.

 

تلفنم زنگ خورد.صدای آهنگ بابا لنگ دراز بود.هم پیشوازم هم زنگ گوشیم.بارها با این آهنگ تو کلاس ضایع شده بودم ولی بازم از رو نمیرفتم.آهنگ به این قشنگی.یه بارم یکی از این مسولین دانشگاه که ترم بالایی بود ولی خیلی اونجا جا افتاده بوداز طرف نشریه دانشگاه زنگید وقتی گوشیو برداشتم داشت میخندید.پررو به خودش بخنده.توپ تر از این اهنگ تا به حال کسی گوش نداده.

 

به شماره نگاه کردم.یه شماره ی دائمی از تهران.یعنی کی میتونست باشه؟چرا شمارش ذخیره نبود؟جواب دادم.

 

_بله؟

 

_سلام خــــانــــــــم.

 

این که صدای.................با جیغ گفتم:

 

_سلام آرویــــــن.تویی؟بابا بی معرفت.کجایی تو؟این شماره کیه؟

 

آروین از اونور خندید و گفت:

 

_من خوبم.خونواده هم خوبه.ممنون که خبر گرفتی.

 

بعد با گله گفت:

 

_مثلا من مسافر بودما.حداقل حالمو میپرسیدی بعد شروع میکردی به بازجویی.

 

از اینور یه لبخند زدم.مطمئنم که ندیدش ولی حسش کرد.خیلی دوسش داشتم.

 

_شرمنده.خب حالا میپرسم.چطوری پسر عمو؟کجایی؟کی اومدی؟این شماره کیه؟

 

به قهقهه خندید:

 

_روز به روز دیوونه تر میشی وستا.خوبم.یعنی حالا حس میکنم عالیم.تهرانم.2 روزی میشه اومدم.اینم شماره ی خودمه توی تهران.

 

دوباره با داد گفتم:

 

_تو الان دوروزه اومدی تهران ولی به ما خبر ندادی؟

 

_به عمو گفته بودم.خبر داشت.

 

ناراحت شدم.همیشه عادت داشتم اول با من حرف بزنه.نه اینکه به بابام بگه بعد انتظار داشته باشه بابام خبر اومدنشو بهم بده.برای همین با همون حس ناراحتی گفتم:

 

_رفتی اونجا عوض شدی.شمارمو نداشتی یا مهم نبودم که اول به من بگی؟

 

با جدیت گفت:

 

_این چه حرفیه میزنی وستا.خودتم میدونی خیلی برام مهمی.میخواستم توی شرایط راحتی باهات حرف بزنم.این دوروز که اومدم خیلی درگیر بودم.اصلا آرامش نداشتم.نمیخواستم ناراحتت کنم.

 

_باشه باو.بخشیدم.راستی الان ذکر خیرت بود.

 

با تعجب گفت:

 

_ذکر خیرم؟با کی؟

 

یه لبخند مرموز زدمو گفتم:

 

_منو نفس پلیدم.میدونی که من چقدر تورو دوست دارم.همیشه به استعداد تو توی هر رشته ای افتخار میکردم...

 

اومد وسط حرفمو گفت:

 

_وستا حرفتو بزن.ببینم با اون نفس پلیدت میخوای چه بلایی سرم بیاری.

 

_وااا.منو بلا؟میخوام نحوه ی گیتار زدن یه آهنگو بهم یاد بدی.

 

_آخه اینم مقدمه چینی داشت دختر.به روی چشم عزیزم.آهنگ چی هست؟

 

_مهرنوش خونده.آهنگ نرو.

 

_ اُکی.گوش میکنم.به تو هم یاد میدم.وستا....دلم خیلی براتون تنگ شده.کی حرکت میکنین؟

 

با شیطنت گفتم:

 

_برای هممون؟

 

اونم با لحن شیطون و خنده ی آروم گفت:

 

_آره واسه همه تون.

 

_میمردی بگی برای تو یکم بیشتر دلم تنگ شده.ببینمت به غلط کردن میندازمت.

 

بازم خندید.

 

_نَپُکی تو از خنده.از همون اول هرچی من میگم میخندی.

 

با ته مایه های خنده اش گفت:

 

_باشه.ببخشید.

 

_راستی ساقی هم اونجاست؟

 

_نه اون خونست من اومدم دنبال کارای بابا.الانم تو کارخونه ام.فعلا کاری نداری؟

 

_نه.خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم

 

_من بیشتر.فردا میبینمت.خدافظ.

 

_بای

 

آروین همون پس عموم که در حال حضر 28 سالش بود .چند سال توی ایران پزشکی خوند.ولی با کلی دویدن دنبال کاراش تونست ادامه شو بره آلمان.همون جا هم موندگار شد.درحالیکه میتونست توی ایران داخل کارخونه ی باباش کار کنه.ولی رفت والانم موفق برگشته.با اینکه خیلی جوونه از بس باهوش و درس خون بود تونست متخصص قلب بشه.پسر عموی ماست دیگه.به من رفته.

 

باباگفته بود تا 13 بدر همون جا میمونیم.چون بیشتر فامیلامون اونجا بودن.فقط من تو کف بودم چطوری تونست این همه مرخصی بگیره.

 

13 روز خیلی زیاد بود.برای همین کلی وسیله با خودم ورداشتم.4 دست مانتو 3 تاشلوار 5 تا شال و..


وسایلام خیلی زیاد شده بودن.مامانم خیلی حرص خورد.میگفت مگه داری میری اونجا زندگی کنی؟آرتا

چه سفر عجیبی بود این دفعه.اتفاقات خیلی جالبی برام افتاد.دوست دارم بازم برگردم گرگان

وستا....عجب دختر جالبی...خیلی برام سخت بود که خودمو جلوش نگه دارم.اون هوس برانگیز بود.وقی کنارم بود از خود بی خود میشدم.آخه به چه دلیلی؟منکه با هر مدل دختری بودم.

یه دستمو گذاشتم رو شیشه ی ماشین و بازم به اتفاقات اخیر فکرکردم.

اون بوسه اول چه لذتـــــی برام داشت.خیلی داغی وستا.حتی با فکر کردن به تو نسبت بهت احساس نیاز پیدا می کنم.کاشکی اون شب,توی تاریکی,پشت دست شویی میزاشتی ادامه دار بشه....

صدای آهنگ ملایمی توی ماشینم پخش میشد و من ناخودآگاه به یاد اون چشمها می افتادم.چشمایی تاریک.تاریک تر ازشب.حتی نمیتونم اونا رو به چیزی تشبیه کنم.اون چشما آدمو نابود میکرد.

من,آرتا اِرَم,پسر کوچک کوروش اِرَم در حالیکه به هیچ دختری محل نمیزاشتم و فقط اونارو ابزار هوس رانی میدونستم الان چطور تونستم به سمت یه دختر کشیده بشم.چرا از فکر کردن بهش غرق لذت میشم؟

دستمو از روی شیشه برداشتم و توی موهام کشیدم و خودمو توی آینه نگاه کردم.جالبه.حتی الانم توی چشمام میتونم نیازو ببینم.

آخ دختر تو چقدر هوس برانگیزی.هیکلت,لبات,چشات.کا شکی تو هم مثل بقیه خودت میومدی طرفم.کاشکی میزاشتی به هردومون خوش بگذره.

صدای آهنگو زدم تا آخر.من نباید بیش از حد به یه دختر فکر کنم.خودم کلی مشکل دارم.بهتره تا چند وقت اصلا طرف گرگان نرم.اونم به زودی برام به فراموشی سپرده میشه.

نزدیک تهران رسیدم.یه ساعت بیشتر تا خونه نمونده بود.به آرشام زنگ زدم.

آرشام:الو.سلام.

_سلام خوبی؟

آرشام:مرسی تو خوبی؟حرکت کردی؟

_الان نزدیک تهرانم تا یه ساعت دیگه میرسم خونه.تو هم خودتو برسون در مورد این چند وقت برام بگو.

آرشام:نمی شه داداش.الان خونه ی ملیکام.مادر پدرش دعوتم کردن.بعد از شام میام.

من خیلی اعصاب داشتم اینم برای من وقت تعیین میکنه.آرشام در شرف ازدواج با ملیکا بود.دختر یکی از دوستای قدیمی بابام.در عین این که خوشگل بود پرروهم بود.به هرحال من براشون آرزوی خوشبختی میکنم.

_بعد از شام؟حتما موقع خوابیدنم میخوای بیای؟میموندی اونجا.

آرشام خندید و گفت:نه بابا.نمیشه فعلا اینجا موند.بهشون گفتم امشب قراره بیای.شامو زود میدن.بعدش میام اونجا.شبم خونت میمونم فردا صبح با هم بریم سرقرار.

_چه عجب شما وظیفه شناس شدی میخوای بیای سرقرار..لازم نکرده.تو خوش گذرونیتو بکن من میرم سرقرار.خونه ی منم نمیخواد بیای.فرناز گفت میاد اینجا.فقط بگو قرارو ساعت چند گذاشتی؟

آرشام:برای همین منو خونت راه نمیدی؟منتظر دوست دخترتی؟

_حرف مفت نزن آرشام.گیرت بیارم که زندت نمیزارم.یه بار گفتم به هیچ کس نگو من چیکار میکنم.کجا میرم یا کی میام.اونوقت تو رفتی به فرناز اطلاعات کامل سفر منو دادی؟اگه میخواستم بیاد پیشم خودم جوابشو میدادم.

آرشام:آخه تو سلیقه نداری پسر.دختر به این خوشگلی.عاشقتم که هست.هرلحظه هم در دسترس.باباشم که آشناست.پس برای چی ناز میکنی.تو این چند روز از بس درمورد تو پرسید دیوونه شدم. آخرشم گفتم تو امروز برمیگردی.

_باشه.جوش نزن.تونستی توجیح کنی.حالا بگو قرار ساعت چنده؟

آرشام:ساعت 11 صبح تو کارخونه.

_اُکی.کاری نداری؟

آرشام:نه قوربونت.قدای تو داداش گل.خدافظ.

_خدافظ

اینا اعصاب نمیزارن برای من.خیلیم سرحال بودم حالاباید فرنازو تحمل کنم.لامصب پدرشم آشنا بود.وگرنه تا الان صد دفعه از خونه انداخته بودمش بیرون.

چرا باز دارم چرت و پرت میگم.تا قبل از دیدن وستا که حسابی باهاش حال میکردم.حالا چی شده با یه هفته گرگان بودن از فرناز و دخترای دیگه زده شدم.؟باید دوباره به زندگی قبلیم برگردم.بیخیال اون گوی سیاه

درو با ریموتی که کنارم بود باز کردم.غلارضا در حال آبیاری گل ها و درختان باغم بود.منظورم از باغ همون خونه اس.خونم مستقله از برادرم.آرشام توی خونه ی پدریمونه ولی من از همون اولی که روی پای خودم وایسادم شروع کردم به ساختن این خونه.دوران نوجوونیم.البته اون موقع از پدرم خیلی کمک گرفتم.نتیجه اش شد یه 1000 متری توی بهترین منطقه ی تهران با کلی خدمتکار و نگهبان.

غلامرضا سال خورده ترینشون.ریش سفید خونه ی من.نسبت به بقیه با این مرد مهربون ترم.هرچقدرم که خودخواه و مغرور باشم به بزرگتر از خودم احترام میزارم.کنارش ماشینو نگه داشتم.اومد طرفم.

غلام رضا:سلام آقا.رسیدن به خیر.خوش اومدین.

_سلام غلام رضا.مرسی.حالت خوبه؟

غلام رضا:با الطاف شما خوبم آقا.سفر خوب بود؟

_آره.جای شما خالی.تو این چند وقت مشکلی که پیش نیومد؟

غلامرضا:نه آقا.همه چی خوب بود.

_باشه.مرسی از زحمتات.

براش یه بوق زدمو دست تکون دادم و به سمت پارکینگ خونم رفتم.ماشینمو پشت فراری قرمزم و سمت چپ بوگاتیم پارک کردم و به سمت خونه راه افتادم.دیوونه بازی در آوردم.باید ماشینو میدادم صادق پارک کنه.کی حوصله راه رفتن داره؟

از پله های ورودی خونه بالا رفتم.2 تا از محافظا اونجا وایساده بودن.سلام کردن.منم براشون سرمو تکون دادم و رفتم داخل.محافظ و نگهبان تقریبا توی باغ زیاد داشتم.ولی بیشتر نقش فرمالیته رو بازی میکردن.فقط واسه قرار های مهم یا مکان های خیلی خاص باهام میومدن.درغیر این صورت به عنوان دکور خونه به کار می رفتن.ربابه اومد جلو.

ربابه:سلام آقا.رسیدن بخیر.

خدمتکارای داخل خونه رو 6 نفر تشکیل میدادن که بیشتر از همه ربابه که حدودا 40 سالش بود و رعنا که خدمتکار مخصوص خودم بود تو چشم بودن.بقیه کارهای داخل آشپزخونه و تمیز کاری رو انجام میدادن.

در حال راه رفتن گفتم:

_سلام ربابه خانم.فرناز هنوز نیومده؟

ربابه:نه آقا.

_باشه من میرم توی اتاقم به رعنا هم بگو بیاد حموم توی اتاقمو آماده کنه.واسه امشبم غذا قورمه سبزی درست کنین.

ربابه:چشم آقا.

از پله ها رفتم بالا و وارد اتاقم شدم.خونم بیشتر حالت سلطنتی داشت.وسایل های قدیمی,ظروف باستانی و قیمتی,تابلو های چوب,در کل بیشتر اجزای خونه از چوب بود و این جلوه ی خونمو بیشتر میکرد.

توی اتاقمم که همه چی بود.خودش یه خونه ی مجزا به حساب میومد.موقع ساختن خونه خواستم یه اتاق رو اینجوری بسازن تا راحت باشم.رنگ اتاق مشکی و سفید بود.میخواستم لباسمو عوض کنم که در زدن.

_بیا تو

رعنا:سلام آقا

همه ی اهالی خونه عادت داشتن به من بگن آقا.

_سلام.لطفا حمومو برام آماده کن

_چشم

لباسمو در آوردم.زیر چشمی بهم نگاه کرد.و بعد خیلی سریع همه چیزو برام آماده کرد.اجازه گرفت و از اتاق رفت بیرون.وارد حموم شدم.توی آینه به خودم نگاه کردم.بعد از چند ثانیه تصویر دو چشم مشکی تو آینه دیده شد.دارم توهم میزنم.از آینه رو گرفتم. شلوارمو در اوردم و رفتم تو وان.

بعد از گذشت نیم ساعت یکی اومد پشت درو گفت آقا فرناز خانم اومدن.

_باشه بهشون بگین راحت باشن منم الان میام.

یه ربع دیگه هم تو وان موندم.آرامشیو که میخواستم پیدا کردم.ولی خواب آلودگی هم سراغم اومده بود.روبدوشامپر تنم کردم.اومدم بیرون.ساعتو نگاه کردم.6 و نیم بود.

 

با همون روبدوشامپر از اتاق رفتم بیرون.دو تا از خدومتکارا تو سالن داشتن کاراشونو انجام میدادن.فرناز با یه تاپ مشکی و شلوار لی روی مبل نشسته بود.فکر کنم فهمید کسی داره از راه پله میاد پایین.سرشو بلند کرد.چشمش که به من افتاد برق زد.از جاش بلند شد اومد سمتم.


فرناز:سلام عزیزم


براش یه لبخندکوچیک زدمو گفتم:سلام خوبی.؟


اومد سمتم.قدش از من کوتاه تر بود.روی پاهاش بلند شد و لبامو بوسید.اول حس بوسیدنشو نداشتم ولی از بس طولانیش کرد و با رژ طعم داری که زده بود منم وسوسه شدمو دستمو گذاشتم دور گردنش.بعد از بوسه ی محکمی که از هم گرفتیم ازش جدا شدم به سمت مبل رفتم و خودمو روی اون ولو کردم.فرناز با لبخند اومد سمتم.کنارم نشست.دستشو گذاشت توی موهام و گفت:


_دلم برات تنگ شده بود.


تنها عکس العمل من فقط یه لبخند بود.


فرناز:سرسنگین شدی.حتما خسته ای.آره عزیزم؟


نفسمو پر صدا دادم بیرون و چشمامو بستم گفتم:


_آره گلم امروز یکسره رانندگی کردم.اصلا استراحت نداشتم.


دستاش آروم اومد روی صورتم و به حالت نوازش روی صورتم تکون داد.چشمامو نیمه از کردم.ربابه و فرنگیس اینجا بودن.این دختر شرم و حیا نداشت.حداقل احترام ربابه رو نگه میداشت.برای ثانیه ای فکر کردم اگه وستا هم اینجا بود این کارارو میکرد؟فرنگیس با سربه زیری دو لیوان شربت برامون آورد.بیچاره ها.خودشون از شرم سرشونو بالا نمیکنن.چرا تا به حال به معذب بودنشون توجه نکرده بودم.


چشمامو به فرناز دوختم که هر لحظه شیطنتاش بیشتر میشد.یه دختر چشم عسلی,با صورت و بدن برنزه شده و ابروهای تتو کرده,لبای قلو ای بزرگ,موهای فندوقی که تا کمرش بیشتر نمیرسید.این در برابر وستای من هیچ بود..


چی گفتم؟وستای من!!!خستگی بدجور بهم فشار آورده.برای پرت کردن حواسم سعی کردم خودمو با فرناز سرگرم کنم.احتمالا امشب میخواست اینجا بمونه.باباش فرانسه بود.خونواده ی اُپنی داشتن.بعد از خوردن شام و حرف زدن حدود ساعتای 9 با فرناز رفتیم تو اتاقم.روی تخت دراز کشیدم.ولی فرناز رفت سمت بطری مشروبی که کنار تختم بود.دو تا جام پر کرد آورد سمتم.


فرناز:به سلامتی


به سلامتیه کی؟فقط همین؟چرا ادامه اش نداد.وستا مشروب خوردن دوست نداشت.اینو از نگاه هاش توی تولد فهمیدم.پس چرا من میخورم؟یه دختر بچه می دونه مشروب بده ولی من که سنم بیشتر از اونه هنوز این مسئله رو درک نکردم.اون اعتقاداتش خیلی قوی تر ازمنه.دیگه دارم به مرز دیوونگی میرسم.بیش از حد دارم بهش فکر می کنم.برای فرار از این افکار نیم خیز شدم و جامو یک نفس سر کشیدم.فرناز درحالیکه کمی یقه ی روبدوشامپرمو باز کرده بود وداشت سینمو نوازش میکرد باعشوه باهام حرف می زد.ولی من اصلا حواسم بهش نبود.داشتم داغ میشدم.دستمو گذاشتم رو لبای فرناز و لب پایینشو نوازش کردم.دیگه دست خودم نبود..



بلاخره شیطنتای فرناز و اون مشروب ها کار خودشون رو کردن و من .....

وستا


شب یکشنبه بود که رسیدیم خونه ی عموشون.از ماشین پیاده شدیم.خونه ی عمو یه طبقه بود.با 300 متر زیربنا توی شرق تهران.مامانم زنگ زد.بعد از باز شدن در وارد خونه شدیم.خونواده ی عمو از خونه خارج شدن و اومدن استقبالمون.مامانمو زن عموکه بعد از مدت ها هم دیگه رو میدیدن و خیلی دلشون برای هم دیگه تنگ شده بود رفتن تو بغل همدیگه.منم ساقی رو محکم بغل کردم.دلم براش یه ذره شده بود.آروین زیر بغل عمو رو گرفته بود.باباهم داشت میرفت سمت عمو.فکر نمیکردم حال عمو تا این حد بد باشه.ساقی هنوزم مثل گذشته بود.البته از لحاظ قیافه.چشمای قهوه ای تیره قد متوسط.موهای قهوه ای.چهره ی جالب و با نمکی داشت.با هم سلام و احوال پرسی کوتاهی کردیم.بعد از بغل کردن زن عمو رفتم جلوی در خونه تا به عمو هم سلام کنم.با ذوق و شوق خودمو پرت کردم تو بغل عمو علی.خندش گرفت.


عمو علی:چیکار میکنی دختر؟


سرمو بلند کرد و لپامو با محبت بوسید در حالیکه یه حلقه ی اشک دور چشماش بود.از بغلش اومدم بیرون.به آروین نگاه کردم.داشت با مامانم خوش و بش میکرد.نگاشو آورد سمت من و بالبخند بهم دوخت.


زن عمو:بیاین بریم تو مهناز جون(مامانم).هوا سرده هنوز.بفرمایین داخل.


سریع رفتم کنار آروین ایستادم.خیلی تغییر کره بود.پخته تر از قبل نشون میداد.چه هیکل دختر کشی کرده کثافت.دوست دخترات برات قوربونی شن الهی.


دستشو به طرفم دراز کرد.باهاش دست دادم.با محبت منو کشید تو بغلش.منم با کمال میل بغلش کردم.ولی خیلی زود جدا شدیم.کار عجیبی نکرده بودیم.چون از دوران بچگی همیشه پیش هم بودیم کسی بهمون ایراد نمیگرفت که اینکار اشتباهه.


آروین:سلام دختر عمو.خوش اومدی


_به به.آقا آروین.نشناختمت.چه خوشگل شدی.آبو هوا مثل اینکه خیلی بهت ساخته.


خندید وگفت:اگه تو ازم تعریف کنی.


وارد خونه شدیم.خونه شون 4 تا اتاق داشت.ساقی منو برد تو اتاق خودش.قرار شد پیش اون بمونم.بابا مامانم توی تنها اتاقی که میموند رفتن وسایلشونو گذاشتن و برگشتن.خونوادگی دور هم نشستیم.


عمو علی رو به من گفت:چیکار میکنی دخترم؟درسات خوب پیش میره؟


_آره عمو جون.دیگه ترم آخرم شده.امتحانامم بدم تمومه.


ساقی با لبخند گفت:دختر عموی ما میشه خانم مهندس.اصلا بهت نمیخوره وستا.


ساقی فقط 3 ماه از من بزرگتر بود.اون تونست داخل خود تهران دندان پزشکی و روزانه قبول بشه.خواهر و برادر مثل همن.یکی از اون یکی خر خون تر.آروینم مدرک پزشک عمومیشو دقیقا داخل همون دانشگاهی بود که ساقی هم همون جا درس میخونه.


مامان:خودتم که ماشاء الله دندون پزشکی میخونی.به امید خدا چند وقت دیگه هم درستو تموم میکنی.تو از همون بچگی برای درس از وستا خیلی بهتر بودی.


در حالیکه لبخند تصنعی میزدم گفتم:مرسی مامان بابت لطفی که به دخترت داری


آخه اینم مامانه ما داریم؟تا چشمش به دوتا فامیل میفته دخترشو یادش میره.حالا خوبه تک فرزندم.وگرنه دیگه حال و روزم با خدا بود.هر دیقه یکی کوبیده میشد تو فرق سرم.


بعد از چند تا بحث عمومی که شد هر کدوم پخش شدیم و گروه خودمونو تشکیل دادیم.منو ساقی و آروین ,مامان و زن عمو , بابا و عمو.


اون شب هم گذشت.خیلی از خاطرات گذشته برای همه مون زنده شد.حال عمو تعریف زیادی نداشت.بخاطر همین همیشه یه حس ترس باهام بود.من به خونواده ی عمو و خودش خیلی وابسته بودم.چند شبی تو آرامش و فقط با دید و بازدید عید گذشت.با مرال هم یه بار تلفنی حرف زدم.دوباره صمیمیت بین منو ساقی و آروین برگشته بود.ولی این بین آروین یکم عجیب میزد.بیشتر از گذشته بهم میرسید و خیلی مهربون تر هم شده بود.حمایتش از من به سقف رسیده بود.منم این حمایتو دوست داشتم.یه روز بعد از ظهر بود که خونه تقریبا خلوت بود.چون هیچ مهمونی نیومده بود.شهر هم از اون حال و هوای تعطیلی اومده بود بیرون.برای همین بابا و آروین رفته بودند کارخونه.مامان و زن عمو هم تو خونه معلوم نبود چیکار می کردن.عمو هم طبق معمول همیشه در حال استراحت بود


توی اتاق ساقی بودیم.من روی صندلی کامپیوتر نشسته بودم.ساقی روی تخت.همونطوری که چشماش به تخت بود گفت:وستا تا حالا عاشق شدی؟


دو هزاریم سریع افتاد.با شیطنت گفتم:


_چیه خوشگله؟تو عاشق شدی؟


سرشو بالا کرد بهم لبخند زد.از اون لبخندا.....همونا که با شرم همراهه


_کی هست اون آقای بدبخت؟


ساقی:ساشا.


_خب این آقا ساشا کی باشن؟کجا باهاش آشنا شدی؟


ساقی:یکی از بچه های دانشگاه.وقتی از طرف داشگاه میرفتیم اصفهان باهاش آشنا شدم.من ترمای اول بودم.ولی اون ترم آخر.


با تعجب گفتم:یعنی با همون یه بار دیدن عاشق هم شدین؟


ساقی :نه بابا.بعد از اون یه ماهی میشد که ندیدمش.ولی توی دانشگاه با یه دختر به اسم ملیکا آشنا شدم.توی همون مدت کم خیلی با هم صمیمی شدیم.یه روز که رفتم خونشون اونجا هم اون پسره رو دیدم.


باهیجان گفتم:خب چیشد؟اون پسره اونجا چیکار می کرد؟دوست دخترش بود؟


چپ چپ نگام کرد:نخیر داداشش بود.


_حالا چرا چشاتو چپ میکنی.خب حرفت دو پهلو بود.رشته اش چی بود؟اونم دوست داره؟


ساقی:اون پزشکی میخوند.اتفاقا با آروینم دوسته.معلومه دوسم داره.مطمئنم.


_یعنی من میمیرم واسه این زنجیره ها.از همه طرف به هم میرسین.حداقل شوهرتو خرخون انتخاب نمیکردی دیگه.آخه اینم سلیقه اس تو داری؟دقت کردی تو و ملیکا دندون پزشکی میخونین اون دوتا هم پزشکی.خیلی به هم شباهت دارینا.فقط همین دوتا خواهر برادرن؟


ساقی با تمسخر گفت:نه فقط تو دقت کردی.آره همین دوتان.


_وای چه جالب.پس حتما آروینو ملیکا هم همدیگه رو دوست دارن.


ساقی که از این همه هیجان من خنده اش گرفته بود و خودشم داشت هیجان زده میشد گفت:


_این نتیجه گیریت اشتباه بود.چون ملیکا نامزد داره.اونم یه نامزد پروپا قرصه خرپول.چند وقت دیگه هم عروسیشونه.


چهرمو کج و ویل کردم با ناراحتی گتم:اه چه بد.کم کم داشتم به یکی از جالب ترین مسائل زندگیم میرسیدم.


ساقی در حالی که تو فکر بود گفت:میای فردا شب برای عید دیدنی بریم خونشون؟قبل عید ازم خواسته بود حتما خونشون برم.


_اون نمیاد؟منو کجا میخوای ببری؟خب خودت برو دیگه.دوست من که نیست.


ساقی:چرا اونم میاد.ولی اول ما بریم.تو هم حتما باید بیای.حرف اضافه هم نزن.چون عیده من تنهایی روم نمیشه.


_آی آی آی امون از عاشقی.باشه بریم.


قرار شد فردا که میشد روز هفتم عید زنگ بزنه به ملیکا تا با هم بریم خونشون.

_اینطوری که نمیشه بریم.مزاحمشون می شیم.

 

ساقی:خب خیلی اصرار کرد.گفت اینطوری بهترم شد.دور هم جمع می شیم.قرار شد به دوستای دیگه مونم زنگ بزنه تا امشب خونشون یه مهمونیه کوچیک دوستانه باشه.

 

_دیدی چطوری روزشونو خراب کردیم.بیچاره ها میخواستن با نامزداشون تنها باشنا.

 

ساقی:اه ول کن دیگه تو هم..بزار زنگ بزنم بگم ما هم میایم.

 

با تاسف گفتم:معلوم نیست اون دو تا برادر چقدر تو دلشون به ما فحش دادن.

 

ساقی:داری حرف مفت میزنیا.اونا هر وقت بخوان میتونن با هم باشن.تازه فرناز که نامزد آرتا نیست آویزونشه.فقط آرشام و ملیکا نامزدن.به خاطر من بیا دیگه.دلم میخواد ساشا رو ببینم.بهم زنگ زده بود.ازم خواست برم پیشش.

 

چشام شدیدا گرد شده بود.اصلا متوجه بقیه حرفای ساقی نشدم.آرتا..آرتا...آرتـــــــ ــــا..یعنی منظورش همون آرتاست؟این همه آرتا توی تهران.ولی ساقی بعدش گفت آرشام....من مطمئنم این اسمو از آرتا شنیدم.آره ....دقیقا همون روزی که با مرال و بقیه رفته بودیم نهار خوران..بعد از اینکه اون اتفاق عجیب افتاد ومن از آرتا خواستم کاری کنه بچه ها بیخیال گردش بشن.اونم گفت آرشام زنگ زده.در حال کلنجار رفتن با خودم بودم که توجهم به ساقی جلب شد.

 

در حالیکه چشماشو برام مثل گربه ها کرده بود گفت:

 

_بریم وستا؟

 

_بریم.

 

بدبخت تعجب کرد که چرا من انقدر سریع تغییر موضع دادم.شَکَم تقریبا به یقین تبدیل شده بود که این آرتا همون آرتاست.با کلی استدلال به این نتیجه رسیدم.فکر نمی کردم به این راحتی دوباره رو به روی هم قرار بگیریم.بهترین موقعیت برای من جور شد تا نقشمو اجرا کنم.نباید این فرصتو از دست بدم.ساقی بعد از زنگ زدن به ملیکا رفت پیش زن عمو تا خبر رفتنمونو بده.بعد از 5 مین که برگشت متوجه ناراحتیش شدم.منم ناخوداگاه ناراحت شدم.نکنه امشب قراره جایی بریم یا کسی بیاد که زن عمو نزاشته بریم خونه ملیکا.

 

_چیشد؟زن عمو چیزی گفت؟

 

ساقی:چی میخواست بگه؟فقط گفت مواظب خودتون باشین.

 

_پس چرا قیافت اینجوریه؟

 

ساقی:آروین قبلا به مامان گفته بود.

 

_چــــــــی؟آرویــــن؟اون برای چی بگه؟؟؟

*


مطالب مشابه :


درخواست تنها (رمان آرتا)

كلبه ي رمان خوانها - درخواست تنها (رمان آرتا) - خلاصه ي رمان ها به همراه دانلود آنها - كلبه ي




هوس و گرما(16)

رمان رمان ♥ - هوس و گرما(16) - رمان,دانلود رمان,رمان مخصوص موبایل,رمان آرتا گفت:




هوس و گرما(14)

رمان ♥ - هوس و گرما(14) - رمان,دانلود رمان,رمان مخصوص موبایل,رمان آرتا _متاسفم.نمیتونم بیام.




هوس و گرما(10)

رمان رمان رمان ♥ - هوس و گرما(10) - رمان,دانلود رمان,رمان مخصوص موبایل,رمان ایرانی




دانلود رمان عاشقانه آرتا

دانلود رمان عاشقانه آرتا. دانلود رمان صدای عشق "جلد اول و دوم " (درخواستی) بنرهای




هوس و گرما(13)

رمان ♥ - هوس و گرما(13) - رمان,دانلود رمان,رمان مخصوص موبایل,رمان _آرتا برگشته




هوس و گرما(5)

هوس و گرما(5) - رمان,دانلود رمان,رمان مخصوص موبایل,رمان آرتا برگشت عقب به سمت مرال گفت:




هوس و گرما(3)

رمان رمان ♥ - هوس و گرما(3) - رمان,دانلود رمان,رمان مخصوص موبایل,رمان آرتا: احیانا




برچسب :