هوس و گرما(3)

هوس و گرما(3)

*

مگه نگفتم دیگه حق نداری از این حرفا بزنی.مثل اینکه حرف آدمیزادسرت نمی شه ؟ها؟

 

با شیطنت سرشو خم کرد رو شونه هاشو ابروهاشو انداخت بالا یعنی نه

 

منم نامردی نکردم با یه حرکت ناگهانی بسته ی پفکی که وسطای راه برای خودم باز کرده بودم الانم تقریبا آخراش بود خالی کردم رو سرش.دستش رفت سمت بسته که اونو بگیره.بسته رو ول کردم.پایین بلیز سفید خوشگلشو که از اول براش نقشه کشیده بودم کثیف کنم گرفتم تو دستم دولا شدم لبامو دقیقا با وسط لباسش پاک کردم.بعدم با آرامش کشیدم عقب نگاش کردم.بدبخت چشاش داشت میزد بیرون.

 

چه قیافه ای برای این پسر خوش تیپ درست کردم من.رو کل لباس و شلوارش که پفک چسبیده بود.یه تیکه از لباسشم که با رژ لب من و پفکای دور لبم رنگی شده بود.با افتخار زل زدم به هنرم.

 

_دیوونه این چه کاری بود کردی؟روانی

 

_حال کردی؟تا تو باشی دیگه به دست و پای من نپیچی

 

یه چند ثانیه همینطوری نگام کرد بعد با قیافه جدی گفت:

 

_تو ک هوس کرده بودی منو ببوسی چرا به خودم نگفتی که فقط لباسم نصیبت نشه.می رفتیم این گوشه ها چیزای بهتری بهت می رسید.

 

حرصمو در آورد .آشغال.رومو ازش گرفتم با عصبانیت برگشتم به سمت پایین.

 

اونم با خنده و سر خوشی از از این که منو حرصی کرده پشت سرم میومد.من موندم با اون سیلی ای که بهش زدم چرا کوتاه نمیاد.انگار خوشش اومده.رسیدیم به بچه ها.

 

مرال:کجا بودین شما دوتا؟چرا انقدر دیر کردین؟

 

بعد چشمش به آرتا افتاد.قیافش عین علامت تعجب شد گفت:این چرا این شکلی شده؟

 

_هیچی بابا.از بس پفک دوس داشت با کله رفت تو بسته ی پفک

 

آرتا:احیانا یادت نرفت که بگی پفکه به زور روم خالی شد؟

 

چپ چپ نگاش کردم.یعنی ببند.اونم فقط یه لبخند زد.

 

4 تا شون یه نگاه عاقل اندر سفیه بهمون انداختن معنیشم که همه میدونن خر خودتونین.

 

خلاصه دسته جمعی با هم راه افتادیم تا برگردیم.وسط راه آرتا گفت:

 

_گرگان هوای خیلی خوبی داره.مخصوصا این مکانش.

 

_من گرگانو بیشتر از هر شهر شمالیه دیگه ای دوس دارم.گرگان مکان دیدنی زیاد داره ولی همیشه وقتی اسم شمال میاد همه به رشت و بابلسر و جاهای دیگه فکر می کنن.

 

آرتا چیزی نگفت.بعد چند دیقه که تو راه بودیم رو به همه ی بچه ها گفت:

 

_خب مکان بعدی که قراره بریم کجاست؟کی میریم؟

 

مرال:خوشت اومد آرتا؟

 

_آره تفریح کنار شماها خیلی برام جالبه

 

رویا:کنار همه مون یا کنار اون جفت خوشگلت؟

 

من سرمو با علامت سوال برگردوندم سمت آرتا.جفتش کیه؟این جا که کسی نبود.دیدم داره منو نگاه می کنه و یه لبخند متینم گوشه ی لبشه.وا.یعنی منظورشون من بودم؟

 

_کنار همه تون خوش میگذره.

 

شایان:ما هم گوشامون مخملیه پسر.نمیفهمیم.پنج شنبه ی هفته ی بعد چطوره؟میریم نهار خوران.احتمالا بچه ها بساط دستی کشی هم دارن.روستای زیارت هم یه دور میزنیم.شامو هم بیرون میخوریم.ها؟خوبه؟

 

نیش من که مثل همیشه باز شد.حالا از کجا معلوم منو ببرن؟غلط کردن نبرن بدون من که خوش نمی گذره.

 

رهام:از نظر منم اونجا عالیه.مخصوصا پنج شنبه شبا تو هم موافقی مرال؟

 

مرال:آره بریم.وستا تو هم باید بیایا.

 

در حالیکه دوباره راه افتاده بودیم پایین گفتم:حالا ببینم چی میشه.

 

مرال:گمشو من که میدونم دیوونه ی شهر بازی ای پس طاقچه بالا نزار برا من.

 

_اکی پایه ام.

 

بلاخره رسیدیم به ماشینا.خیلی دوس داشتم سوار ماشین آرتا بشم و با آرتا بیام.ولی نمیشدبه هرحال من دوست مرال بودم باید پیش اون مینشستم.

 

عین بچه فقیرا زیر چشمی در حالیکه داشتم به سمت ماشین میرفتم پورشه ی آرتا رو می پاییدم.که آرتا بلند گفت:

 

_شما چهار تا که جفتین با هم برین منو وستا هم با هم دیگه میایم.


چشام گرد شد.این پسر انگاری میفهمید تو دل من چی میگذره.

شایان:شما دوتا رو که نمی شه تنها گذاشت.فکر نکنم با هم بسازین.بعدشم تو رفیقتو با یه دختر عوض میکنی؟

_خب معلومه.دختر به این خوشگلی رو ول کنم بیام یه پسر زمخت رو بچسبم؟

با این حرفش همه خندیدن حتی من.با خنده گفتم:نه مرسی من با رهامشون میام.شما هم با هم برین.

یه دونه از ابروهاشو انداخت بالا ناغافل دستمو کشید برد سمت ماشینش در جلو رو باز کرد منو نشوند.بعدشم خودش سوار شد.اون چهارتا هم از اون ور برای من لبخند ژکوند میزدن.شیطونه میگه بزنم دهنشونو آسفالت کنم.یه چشم دور ماشین گردوندم دهنم وا موند چه خوشگل بود ماشینش.در حالی که روشنش میکرد گفت:

_خوشت اومد از ماشین؟

خونسردی خودمو حفظ کردم با یه لحن بی تفاوت گفتم:بد نیست.

با خنده نگام کرد و گفت:پس چرا داشتی ماشینمو از بیرون میخوردی؟

از حرفش ناراحت شدم قیافم رفت توهم.ارزش نداره پسره ی بیشعور.

_این ماشین واسه وقتیه که میرم سفر این ماشین اصلی و رسمیم نیست.

فقط نگاش کردمو چیزی نگفتم.اونم دید من ساکت شدم دستش رفت سمت پخش ماشین و روشنشن کرد.صدای یک زن خارجی تو ماشین پخش شد.خیلی دوس داشتم این آهنگو.آهنگ آمازینگ از اینا بود.نا خود آگاه لبخند زدم.آرتا هم که تموم حواسش ب من بود صدای آهنگو زیاد کردبعد از چند تا آهنگ به رستوران رسیدیم.آرتا اول صدای ضبط رو کم کرد.بعد ماشینو خاموش کرد.بدون اینکه منتظرش باشم سریع از ماشین خارج شدم و به سمت رستوران رفتم.ما زودتر از اون چهارتا رسیده بودیم.رفتم پشت یه میز دنج نشستم.آرتا با اونا وارد رستوران شدن.براشون دست تکون دادم.اومدن به سمت من.

آرتا:رسم همراهی این نبودا خانم.باید صبر میکردی با هم وارد می شدیم.

توجهی نکردم.اونم چیزی نگفت.

غذامونو تو یه محیط صمیمی خوردیم و از رستوران بیرون اومدیم این دفعه تو ماشین رهام نشستیم چون قرار بود اینا منو برسونن خونه.باآرتا و شایان و رویا خدافظی کردیم و برگشتیم سمت خونه ی ما.

ساعت حدودای 3 بعد از ظهر بود.بهشون طارف کردم بیان خونه ولی قبول نکردن.بنابر این بعد از خدافظی رفتند.وارد خونه شدم.مامان داشت فیلم میدید.ولی بابا نبود.به مامان سلام کردم اونم جوابممو داد و پرسید خوش گذشت؟

_آره جاتون خالی.پس بابا کو؟

_خوابیده

_آهان

به سمت اتاقم رفتم و بعد از تعویض لباس دوش گرفتم.نمی دونم چرا ولی حس میکردم جو خونه سنگینه.حس شیشم قویم اینو میگفت.از حموم اومدم بیرون با همون موهای خیس و یه حوله دور سرم رفتم پیش مامان هنوزم رو مبل نشسته بود و داشت فیلم می دید.

_حموم بودی؟

_آره

_عافیت باشه

_مرسی

نشستم کنار مامان و یکم یواشکی نگاهش کردم.

_مامان اینجا خبریه؟

مامان هم به من نگاه کرد و گفت:چیز خاصی نیست.فقط عمو علی یکم حالش بده.

_ اِاِ چرا؟ چی شده؟اون که سرحال بود.

خیلی ناراحت شده بودم.عمو علی رو خیلی دوس داشتم.قبل از اینکه بیایم گرگان همیشه خونوادگی با هم بودیم.عمو هم منو خیلی دوس داشت.بعد از پدر و مادرم عمو برام خیلی ارزش داشت.

_منکه چیزی نگفتم دختر.فقط گفتم یه خورده حالش بده

همون موقع ها بود که بابا هم از اتاق با یه کیف کوچیک اومد بیرون مامان با تعجب گفت:

_کجا رضا؟

_حرکت کنم برم تهران.من تنها برادرشم.باید ببینم چش شده.

منم که تازه یادم اومده بود سلام نکردم گفتم:سلام

_سلام دخترم خوش گذشت؟

مامان:الان نمیخواد بری تاریک میشه خطرناکه.

_نمی شه که خانم .باید زودتر برم بهش سر بزنم تا سه شنبه هم اینجا باشم.

رادارهام ناگهان فعال شدن چرا گفت باید تا سه شنبه برگردم؟با حالت کنجکاوی بهشون خیره بودم.

 



مامان:حالا اونو میندازیم یه روز دیگه

 


بابا در حالیکه رو مبل مینشست گفت:نه غزیزم خیلی زشته.چون هماهنگ شده نمیشه کاریش کرد.

 


_مامان مگه سه شنبه چه خبره؟

 


مامان و بابا یه نگاه بهم کردن ولی چیزی نگفتن.

 


مامان:پس منم باهات میام

 


بابا کلافه گفت:آخه زن تو رو کجا ببرم.وستا کجا بمونه.تنها که نمیشه.

 


دوباره به سمت اتاق رفت و لباس پوشیده برگشت.مامان در حالت تفکر بود.شرایط اصلا برای حرف زدن و باز جویی کردن من در مورد اینکه سه شنبه چه خبره جور نبود.

 


بلاخره بابا راهی شد و ماهم تا دم در بدرقه اش کردیم.مامان به محض اینکه دوباره وارد خونه شد به سمت آشپزخونه رفت.منم برای رفع این حس کنجکاوی دنبالش رفتم.رو صندلی نشستم به مامان که در حال جا به جا کردن ظرفا بود گفتم:نمیخوای بهم بگی دقیقا برای عمو چه اتفاقی افتاده؟

 


مامان اومد نشست رو صندلیه رو به روییم و گفت:یه سکته ی خفیف کرده بود.

 


_سکتـــــــــــــــه؟

 


_وا چرا داد میزنی؟چیز خاصی نشد.به خیر گذشت.

 


_مادر من. عمو سکته کرده اونوقت شما میگی چیزی نشده؟چرا ما نرفتیم.منم میخواستم عمو رو ببینم.

 


مامان چیزی نگفت.دوباره رو به مامان گفتم:

 


_بیچاره ساقی و آروین.((پسر عمو و دختر عموم))راستی الان آروین از راه دور میخواد چیکار کنه؟

 


_نمی دونم.منم خبرشو ندارم.

 


_یعنی نمیخواد برگرده ایران؟من موندم تو کار این بشر.اگه اینجا بود خیلی راحت میتونست تو کارخونه ی عمو کار کنه چرا رفته آلمان انقدر سختی بکشه.دلم واسه گذشتمون تنگ شده.یادش بخیر

 


سرمو گذاشتم رو میز و رفتم تو رویا.

 


مامان:دیگه بهت زنگ نمیزنه؟

 


_چرا دو هفته پیش زنگ زد.بعضی وقتا هم اس ام اس میده.اینم شد پسر عمو که من دارم.خسیـــس

 


_نگو اینو دختر.پسر به این آقایی.داره رو پای خودش وامیسته

 


سرمو با هیجان بلند کرم رو به مامان گفتم:

 


_راستی مامان مگه سه شنبه چه خبره که بابا میخواد حتما خودشو برسونه؟

 


مامان با مهربونی نگام کرد وگفت:میخواد برات خواستگار بیاد.

 


آخ جون.عاشق این بودم که خواستگار بیاد تا من باهاش تو یه اتاق تنها شم و از تموم اخلاقاش سر در بیارم.یه سوالایی میپرسیدم که بدبخت خواستگاره به غلط کردن میفتاد.اخه سوالام بی ربط بود.بیشتر واسه شخصیت شناسی بود.

 


در حالیکه یه لبخند مرموز گوشه ی لبم داشتم گفتم:این دفعه کیه؟

 


_یاشار

 


چشمام درشت شد.دهنم جمع شد.سرم رفت بالا

 


_چــــــی؟یاشــــــار؟

 


با کلافگی گفتم:چرا گذاشتین بیاد؟

 


مامان یه اخم کوچیک کرد و گفت:خب مامانش اصرار کرد زشت بود قبول نمی کردم.

 


یاشار پسر دوست بابام بود.یه پسر سمج و دیوونه کننده.تا الان بار چهارمش میشد که می اومد خواستاگاریمو من میگفتم نه.

 


_خب مادر من,من از این پسر خوشم نمیاد.چرا حالیش نیست؟

 


_یاشار که پسر خیلی خوبیه.درس خونده.شرکت کامپیوتری هم که داره.ماشین و تیپ و قیافشم که خوبه.تو رو هم که خیلی میخواد.دیگه مشکلت چیه؟

 


_آخه این پسر یه جو جربزه نداره.اصلا من توش مردونگی نمی بینم.این که تا آخر عمر هر چی من بگم میگه چشم.

 


_تو زندگی کم کم درست می شه دختر

 


در حالیکه بلند می شدم گفتم:

 


_د آخه مشکل من یکی دو تا نیست.اصلا من دوسش ندارم.



بعد از آشپزخونه خارج شدم و به اتاق رفتم.اون روز های کلافه کننده هم با بیرون رفتن با مرال و خرید و بازار گذشت.بابا هم دوشنبه غروب برگشت.ولی کلافه بود.میگفت حال عمو خوبه یعنی بد نیست ولی بازم کلافه بود.تازه شبش برامون توضیح داد که نصف اون کارخونه باید مال بابای من میشدولی عموم از اون قدیمها بدون گفتن به بابام ازش استفاده می کرد.چه چیزای عجیبی آدم میشنوه.عموی به اون خوبی و مهربونی چطوری اینکارو کرد؟.وااااا.

البته برای من اصلا مهم نبود.برام تو این دنیا هیچی جز شاد بودن و شاد کردن بقیه مهم نبود.یادم نمی آد تا حالا گریه کرده باشم.حتی اگه کسی مرده باشه,بهم توهین شده باشه,با بابام دعوا کرده باشم ,تو بدترین شرایط زندگیم بوده باشم یا هر چیز دیگه ای.من تو بدترین شرایط زندگی هر کسی هم نشکستم.همین منو متفاوت کرده بود.فکر کنم گریه ی من تو 8 سال اول زندگیم خلاصه می شد.حتی وقتی دلم شدید می گرفت گریه نمی کردم.همیشه در عرض 5 مین روحیه ی خوبمو بر میگردونم.


صبح روز سه شنبه ساعت 11 از خواب بیدار شدم.روز به روز تنبل تر می شدم.رفتم دستو صورتمو شستم.مامانم در حال جنب و جوش بود.اینم دلش خوشه ها.آخه این کارا براش تکراری نشد؟



بعد از خوردن چایی و صبحونه برگشتم تو اتاق .تلفن بی سیمی رو برداشتم تا به مرال بزنگم.



مرال با یه صدای خمار و خواب آلود گوشیو برداشت.



_ها.چیه؟



_این چه طرز صحبت کردنه بزغاله.چته سر صبحی؟



_خوبه خودت داری میگی سر صبحیا.



_خواب بودی تا الان؟



مرال در حالیکه خماری صداش کمتر میشد گفت:نخیر یه نیم ساعتی هست رهام بیدارم کرده.



درست بعد از این حرف مرال صدای رهام از اونورش اومد:



_بر مزاحم عشق و حالمون لعنت



خندم گرفت.این دوتارو سرو تهشونو جمع میکردی دوباره پیش هم بودنو در حال عشق و حال.عاشقیم دنیایی داره ها.



_باز اون نامزد الافت اونجاست؟شب پیش تو بوده؟



مرال با حرص خند ه داری گفت:چشات در آد.آره



_مرگ مرال؟تو که میگفتی عمرا مامانت بزاره حالا خوش گذشت؟



_ساده ایا.راحت میشه واست خالی بست.نه بابا تازه صبح اومداینجا که تو هم سر صحنه ی حساس پارازیت دادی.



_حیا میا رو قورت دادی؟شما دوتا که انقدر تب میکنین برا هم چرا زودتر عروسی نمیکنین؟



_منتظریم دانشگاه برادر رهام تموم شه برگرده ایران.بگذریم از اینا.یاشارو میخوای چیکار کنی؟



_میخوام زنش بشم.



_گمشو.توآبت با اون پسره تو یه جوب نمی ره. اِاِاِاِ اذیت نکن دیگه رهام.صبر کن.



صدای رهام دوباره اومد:قطع کن دیگه وستا تموم حس و حالمون پرید.



با خنده گفتم برین گمشین ور دل هم.دیوونه ها.خب کاری نداری؟



_خداییش خیلی خوبه.به تو هم سفارش میکنم زودتر جفتتو پیدا کن.من دیگه برم بای



_از رهامم خدافظی کن.بای



خب حالا چیکار کنم؟امروز که مامان گفته حق نداری جایی بری.پس بیکاری چه خاکی بریزم تو سرم؟اوووم دوش بگیرم؟آره بهترین کار حموم رفتنه.



رفتم حموم.دو ساعت تو حموم موندم.حدود یک ونیم اومدم بیرون.ذهنم کاملا خالی شده بود و آروم آروم بودم.یعنی ازم آرامش میباریدا.تا این حد.



بعد از خوردن نهار با مامان, برگشتم تو اتاقم.بابام حدودای ساعت 5 میومد.مهمونا هم که قرار بود ساعت 7 بیان.من نمیدونم مگه وسط هفته هم میرن خواستگاری؟مینداختن پنج شنبه جمعه.نــــــــــه.خوب شد ننداختن آخر هفته وگرنه منه بدبخت باید قید نهار خورانو میزدم.چه آدمای وقت شناسی هستنا.خوشم اومد.رفتم رو تخت دراز کشیدم.چشامو بستم تا یکم بخوابم ولی همش آرتا و حرفاش میومد تو فکرم.نمی دونم چرا انقد برام مهم شده بود.ولی یه چیزیو خوب میدونستم این که هیچوقت نباید بهش فکر کنم.دنیای منو اون متفاوت بود.داشت کم کم تو وجودم یه دعوا می شد سر آرتا که تصمیم گرفتم ذهنمو یه جوری منحرف کنم.
بهترین کار هم آهنگ گوش دادن بود.هندز فریمو زدم به گوشیم بعد از یه خورده فکر کردن تصمیم گرفتم ویدئوکلیپ حامد فِرِد که درباره ی کوروش بزرگ خونده رو نگاه کنم.

 

من دیوونه ی کوروشم و واقعا بهش افتخار میکنم.کوروش بزرگترین پادشاه ایران وجهان که حتی اسمش تو قرآنم به بزرگی یاد شده خیلی از مردم ایران نمیشناسنش یا علاقه ای به تحقیق در مورد اون ندارن .ما خودمون ارزش داشته هامونو نمی دونیم.در حالیکه کشور های خارجی بیشتر ازما از اونا اطلاع دارن حتی بارها شده وقتی توی چت روم خارجی میرم اونا وقتی میفهمن من ایرانیم خیلی احترام نمیزارن ولی اگه بفهمن آریاییم یا از کوروش بهشون بگم دیدشون عوض میشه.من به گذشته ام افتخار میکنم.به پارس بودنم.بسه دیگه اگه به من باشه تا صبح از مردم شکایت میکنم که چرا انقدر نسبت به این جور مسائل بی تفاوتن.از اون موقعی که آهنگ حامد فرد و گرفتم بین همه پخشش کردم وچشمای خیلیا رو باز کردم.این آهنگ تصویرش یه چیز دیگس.دکمه پِلی رو زدم و آهنگ شروع شد.صداش رو زدم تا آخر و دوباره بعضی جاهاش به خاطر معنی فوق العادش موهای تنم سیخ شد.


حامد فرد

کوروش پاشو ببین کشور تو راه مهیبیه //// پاشو بنگر که ملت توی خواب عمیقیه

ببین به دنیا داریم میگیم که ما برتریم //// در حالی که ما ها همه یه مشت گدا پروریم
ببین یه جوون داره از ته دلش بهت داره میگه //// اینجا لوات و زنا جزءی از کردار نیکه
کوروش ناموس فروشی رو دور قیمت //// کوروش ملت گفتار نیکش فحشو غیبته
کوروش تو رو تحقیرو ویران کردن //// اسمت خط خورده از تقویم ایران رسما
راستی مقبرت با سیل و بلاها رفته //// عکست فقط سر در قلیون سراها نصبه
کوروش ارامش خیلی وقته زندانی شده //// نماد فروهر نماد شیطانی شده
کوروش داره برمیگرده عقب زمونه //// کوروش راستی میدونستی خدا عرب زبونه
یعنی جهنم جای ماست که فارسی خوندیم //// دنیا پیشرفت کرد ما دوره ی دارسی موندیم
کوروش خلیجتو خلیج عرب نامیدن //// ولی بازم عربو تو وطن راه میدن
همون عرب هایی که هستن تشنه به خونمون //// همونا که دختار رو کردن زنده به گورشون
هستن همسایه ی ایران ما روی کاغذ //// ولی دستاشون با دست بیگانه ها تو یه کاسس


نوید باقری :

کجایی که ببینی دلا خونن
همه درگیر یه لقمه نونن
حتی جوونای ایرانت
دیگه هیچی از عشق نمیدونن
یه روز میاد که به جز یه نقشه
چیزی از ایران باقی نمونه
کسایی که رفتنو جون دادن
به خدا واسه ی بهشت نبوده
انقد درگیر شدیم که غیرت
دیگه واسمون معنا نداره
کوروش بیدار شو وقت خواب نیس
شدیم طفلی که مادر نداره
هرکی میاد به اسم یه مادر
یه چیزی ازمون برمیداره
یه روز میاد که یه ایرانی
دیگه هیچی از خودش نداره


حامدفرد

دلت گرفته کوروش میدونم تابع احساسی //// مردم اشک ریختن سر قبر ناصر حجازی
ولی چه فایده اسطوره ها در اغوش میرنو //// بعد مدتی از یاد ها فراموش میشن
بغضی تو گلومه مثل یه دیوانه تو بندم //// چرا تندیستو دادن دست بیگانه تو لندن
چرا یادت کوروش از همه حیف دود شده //// نوشتن عقده ها فقط تویه فیسبوک شده
کوروش مردو مردونگی از تو افکار رفته //// سلاح کشتار جمعی شده اخبار هفته
جوونا جیباشون خالیه و از دم بیکارن //// اونا فکر خالی کردنو باز زدن سیگارن
کوروش جوونا از بی پولیشون جنون میگیرنو //// یه عده ریش سفید نشستنو جومونگ میبینن
از همون ریش سفیدایی که جیباشون شده //// پول ملت که تو حسابای سیباشون پره
ما هم هر روز از دیروزمون مرده تر هستیم //// که یه ملت سیاه پوشه مرده پرستیم
کوروش هواپیماها به عشق ملت میپرنو //// مسافرارو به بهشتو جنت میبرن
بعد این حادثه مردم رخت سیاه میپوشنو //// شراب مرگو با یه بخت سیاه مینوشن
کوروش جایه اینکه به امید اینده بشینی //// حامد حاضر بمیره ایرانو پاینده ببینی


کجایی که ببینی دلا خونن

همه درگیر یه لقمه نونن
حتی جوونای ایرانت
دیگه هیچی از عشق نمیدونن
یه روز میاد که به جز یه نقشه
چیزی از ایران باقی نمونه
کسایی که رفتنو جون دادن
به خدا واسه ی بهشت نبوده
انقد درگیر شدیم که غیرت
دیگه واسمون معنا نداره
کوروش بیدار شو وقت خواب نیس
شدیم طفلی که مادر نداره
هرکی میاد به اسم یه مادر
یه چیزی ازمون برمیداره
یه روز میاد که یه ایرانی
دیگه هیچی از خودش نداره




بعد آهنگ بازم داشتم به حرفاش فکر میکردم.هنوزم برام تکراری نشده.واقعا راست میگه انقدر درگیر شدیم که دیگه غیرت ایرانی برامون معنا ندار.با فکر کردن به این بیمعرفتی مردممون خوابم برد.
ساعت 5 بود که با سرو صدای بیرون بیدار شدم.بابام بود که وسایل پذیرایی امشبو خریده بود.منم رفتم بیرون سلام کردم و به بابام خسته نباشید گفتم.
مامان با اعتراض:چقدر میخوابی دختر؟
در حالیکه داشتم سرسری جواب میدادم گفتم:حسودی می کنی مادر من؟خب تو هم بخواب.
بابا رفت تو اتاق تا لباسشو عوض کنه منم خودمو روی مبل انداختم.

مامان با عصبانیت رو به من گفت:نکن دختر.این چه وضعشه؟الان مبل چروک میفته زشته جلو مهمون

_ای بابا.باز شما این کاراتون شروع شد.رئیس جمهور که نیست عمو سعیدشونن دیگه.

مامان اومد رو به روم نشست با تاسف در حالیکه سرشم تکون می داد گفت:

_با این اخلاقتو بچه بازیات من موندم کی میخواد تو رو بگیره.خونه داریم که بلد نیستی.حالا خواستگارای دیگت به کنار میگیم گول ظاهرتو خوردن من موندم یاشار و این پسره چرا از تو خوششون اومده.

_مــــــامــــــــان.مثلا من دخترتما.

بعد ناخود آگاه چشمام گرد شد.با تعجب به مامان نگاه کردم.

_مامان منظورت از این پسره چی بود؟

_کدوم پسره؟

_اِ مامان اذیت نکن دیگه.گفتی یاشارو این پسره.

مامان با لبخند نگام کرد:خودت بعدا میفهمی.

با اصرار و پافشاری رو به مامان گفتم:

_چرا اینطوری میکنی مامان؟الان از فضولی دق میکنم.بگو دیگه.

_نمیشه.یعنی تو خودت متوجه نشدی؟

یه قیافه متفکر به خودم گرفتم و رفتم تو فکر.یعنی کیو می گفت:

_خواستگاریمم اومده؟

_نه

_مامان بازیت گرفته؟خب بگو دیگه

_انتظار داشتم خودت تا الان فهمیده باشی.از چشاش و کاراش راحت میشد اینو خوند.به نظر من از یاشارم بیشتر دوست داره.ولی نمی گم کیه.میخوام خودش بیاد اعتراف
کنه.شاید دلیلی داشته که تا الان حرفی نزده.هروقت میشنید خواستگار داری رنگش میپرید.مطمئنم الانم بفهمه سکته میزنه.
بعد با خنده منو که در حال فکر کردن بودم نگاه کرد.

_مامان داری شوخی میکنی؟

_نه دخترم.شوخیم چیه؟مطمئنم یه روز میفهمی.

_جیغ میزنم اگه نگی کیه ها.بگو دیگه.

_ای بابا تو چقدر سمجی دختر.عین بچه ها اصرار میکنی.ناسلامتی الان برای خودت خانمی شدی.لباس میخوای چی بپوشی؟

فهمیدم به هیچ وجه نمیتونم از زیر زبون مامان حرف بکشم پس نقاب بی تفاوتیمو زدم.

_نمیدونم هنوز یه ساعت تا اومدنشون وقت هست.یه چیزی میپوشم دیگه.

بابا از حموم در اومد.کی رفته بود دوش بگیره من حالیم نشد؟

_عافیت باشه بابا.

_سلامت باشی دخترم.

مامان:پاشو برو تو اتاقت یکم به سرو وضعت برس.زود باش

بلاخره به زور منو از جام بلند کرد.رفتم تو اتاقم.راستی یادم رفت در مورد اتاقم بگم.البته اتاقم ست نیست.یه اتاق ساده اس.بیشتر رنگ مشکی و سفید توش بکار رفته با یه تخت که رو تختی شرابی خوشگلم روشه.یه میز آرایش و میز تحریر که که لپ تاپم بالاش قرار داره.کتابامم که داخل کتابخونس.با یه کمد لباس.اتاقم کوچیک و جمع و جوره.بعد از کلی جست و جو تصمیم گرفتم یه شلوار لی مشکی با لباس آستین بلند قرمز و سفی بپوشم.عادت به گرفتن حجاب توی جمع های خونوادگی نداشتیم ولی بازم باید یه خرده به مجلس خواستگاری احترام میزاشتم.برای همین لباسام پوشیده و ساده بود.رفتم جلوی آینه خط چشمو دور چشمام کشیدم. و موهای مشکی براق و بلندمو که تا پایین کمرم میرسید محکم بالای سرم بستم.وچتریای جلومو حالت کج دادم.به خودم زل زدم و فکر کردم یعنی میشه آرتا جذب من بشه؟نه بابا امکان نداره.با اون همه دخترای جور واجور که اون دیده این غیر ممکنه.اون مردمک مشکی وسط اون همه سفیدی حتی خودمم دیوونه میکرد.با تعریفایی که مرال در موردش از شایان شنیده بود یکم درک این اخلاق آرتا برام مشکل بود.شنیده بودم خیلی مغرورو محکم و سنگینه.یه میلیاردر که فقط خودشو میبینه.اون آرتا با اینی که من دیدم باید خیلی متفاوت باشه.وای خدا من چقدر فکر میکنم.خل نشم آخرش.از اتاق رفتم بیرون مطمئن بودم مامان به لباسم گیر میده.همینطورم شد.

مامان با عصبانیت:وستا این چیه پوشیدی؟این اصلا رسمی نیست

سرمو کج کردم چشامم مظلوم کردم:آخه چه ایرادی داره.تکراری شده برام.ماکه همیشه اینارو میبینیم.باهاشون رو در وایسی هم نداریم.همین خوبه.

بابا:عوضش کن دخترم.مناسب این مجلس نیست.

_بابا از نظر من این لباسم خلیی خوبه.اصلا هم برام مهم نیست که تو این مجلس باید لباس شیک تنم باشه.

هرچقدر اونا با با من سرو کله زدن منم بیشتر مخالفت کردم.آخرشم بیخیال شدن.سر ساعت 7 زنگ خونمون صدا کرد.چه به موقع.ایول بابا.

اول باباش و بعد مامان و عمه اش وارد شدن.آخرین نفرم خودش اومد تو.اونم مثل من تک فرزنده.نگاه کن بچمون چه سربزیره.

با همون سر به زیری سلام کرد.منم همینطوری میخ شدم بهش.آخه منو این که همیشه همو میبینیم الان برای چی داره آب میشه.نکنه تصوراته خاک برسری داره میکنه؟وا.بلا به دور.شاید تا شب حجله رفته تو خیالاتش الان داره از شرم آب میشه.

ایش انقده از این پسرای سر به زیر بدم میاد.سرتو بالا بگیر.مردی گفتن زنی گفتن.منم بهش سلام کردم.با خجالت گلو طرفم گرفت.احتمالا الان تو خیالش داره گل اولین زایمانمو میده.کم مونده بود از تصورش بزنم زیر خنده.دارم به عقل خودم شک مکینم.من از یه پسرم بی حیا تر شدم.گلو ازش گرفتم.حالا خوبه از اون خواستگارایی نبود که دستمال میگرفت دستشو هی تند تند عرقاشو پاک میکرد.اگه اینطوری بود که همون جا جیغ میزدم.یه لبخند خوشگل بهش زدمو گفتم:

_بفرمایین بشینین خواهش میکنم.

با گل رفتم تو آشپزخونه مثلا میخواستم گلو بزارم تو گلدون.گلش اندازه ال سی دی مون بود.مجبورشون کرده بودن؟حداقل مصنوعی میگرفتین برامون بمونه.بیخی بابا.همونطوری گلو تو آشپزخونه ول کردم و رفتم کنار رو مبل کنار مامانم دقیقا رو به روی یاشار نشستم و هی براش لبخند ژکوند میزدم.

بزرگترا داشتن حرفاشونو میزدن.فقط مامان هی منو سیخونک میکرد و ابرو بالا مینداخت که انقد به پسر مردم زل نزن.عمه یاشارم هی از اونور خشمگین نگام میکرد.انقده بدم میاد از این آدما.منم از لجش بیشتر زل زدم به برادر زادش.تا ببینم آخر کی این چشم وامونده اشو از روی جوراباش بر میداره منو نگاه میکنه. خوبه توی جشنا و عروسیا این اولین نفره که با لبخنده گله گشاد میاد پیشنهاد رقص میده ها.احتمالا این کت و شلوار خواستگاری یه چیزی داره که پسرا سر به زیر میشن.

اِاِاِاِاِاِاِ آفرین.بچمون راه افتاد یه بار زیر چشمی نگام کرد.

مامان که دیگه داشت از دستم به مرز دیوونگی میرسید گفت برم چایی بیارم.منم رفتم تو آشپزخونه چایی ریختم برگشتم از بزرگترا شروع کردم به طارف کردن تا رسیدم به یاشار گلمون.

_بفرمایین.

سرشو بالا گرفت منو نگاه کرد.خداییش پسر جذابی بود.حالا جذاب آرمانی نه.ولی خوشگل بود.چشمای مشکی لبای متوسط صورت سبزه موهای مشکیشم داده بود بالا بهش روغن زده بود که براق شه.کت و شلوار مشکیشم که به هیکلش میومد.

_ممنون وستا خانم.

سینی رو گذاشتم رو میز و نشستم سر جام.بعد از زدن یه خرده حرف تکراری و صحبت در مورد خواستگاری های قبلی باباش از بابام خواست که ما بریم دو تایی صحبت کنیم.آخیش راحت شدم از رسمی بودن.از جام بلند شدم و کار تکراری راهنمایی یاشار به اتاقمو بازم انجام دادم.اومد تو اتاقم.در رو هم بست.پسرمون تازه یخش وا شده بود منو نگاه میکرد.احتمالا همش زیر سر عمه خانم بود که این بچمون هی سرخ و سفید میشد.

بهم نگاه کرد و گفت:خوبی؟

_مرسی.چه عجب یخت باز شد. تو خوبی؟

_ببخشید عمه یکم رو اینجور مسائل حساسه.نگرارن بودم گیر بده.

با خنده نگام کرد و گفت:

خیلی جرعت داریا.میترسیدم با این وضعی که تو زل زدی به من عمه پاشه حلق آویزت کنه.

باسرزنش نگاش کردمو گفتم:مگه مال قرن چندیم که تو خواستگاری انقد رسمی باشیم.

یاشار با یه حالت غمگین نگام کرد و گفت:

_جوابت عوض نشد وستا؟

_تو که دو هفته پیش تو خونتون اینو ازم پرسیدی گفتم من هیچوقت جوابم عوض نمیشه.

_آخه برای چی؟منکه گفتم هرچی بخوای برات فراهم میکنم.هرکاریم بخوای بکنی آزادی.من تورو واقعا از ته قلبم میخوام.دوس دارم زودتر مال من بشی.چرا کوتاه نمیای؟توحتی دلیلشم به من نمیگی.فقط میگی تو رو نمیتونم به عنوان همسرم قبول کنم.آخه تو چی میخوای که توی من نمیبینی؟

باید یه کاری میکردم.باید دلیلمو بهش میگفتم تا دست از این اصرارای بی جاش برداره.
_من تورو یه مرد واقعی برای خودم نمیبینم.میفهمی؟نمیدونم چطوری منظورمو بگم.

بهش نگاه کردم با دقت منو زیر نظر گرفته بود تا بقیه ی حرفمو بزنم.

_من انتظاراتی از همسر آینده ام دارم.نمیخوام انقدر تسلط نداشته باشه که نتونه مردونگیشو تو زندگی نشون بده.من یکیو میخوام که همیشه پشتم باشه.بتونم بهش تکیه کنم.میخوام اون از خودم خیلی قوی تر و محکم تر باشه.میخوام کاملا تو زندگیش مستقل باشه.تو اینارو نداری.یعنی خیلیاشو توی تو ندیدم.دلیل من اینه.متاسفم.

 

تو چشاش نگاه کردم.مردمک چشاش داشت میلرزید.بازم دل شکوندم.این کارو دوس نداشتم.یه پسر دیگه جلوی چشمام شکست.منم خورد شدم.شکستن پسرا خیلی بده.ولی نمیتونستم کاری کنم.به خودش مسلط شد و با لبخند نگام کرد:

 

_خوشحالم که بلاخره دلیلتو گفتی وناراحتم من مثل اون کسی که تو میخوای نیستم.سعی میکنم منم مرد بشم.سعی میکنم به اون مردونگی که تو بخوای برسم.اگه به اون جا رسیدم بازم بر میگردم.هرچند میدونم سخته.چون من 27 سال به اون شکل بزرگ شدم.
بلند شد.رفت سمت در.

 

_سعی میکنم به دستت بیارم.اگه نتونستم امیدوارم خوشبخت شی.

 

از اتاق رفت بیرون.

 

آخی الهی مرال برات بمیره.چه احساسیم حرف زدا.منو چه به این حرفا.حالا یکم دلم سوخت.حداقل صبر میکردی با هم بریم.منم رفتم بیرون.مثل اینکه جوابو از یاشار گرفته بودن که منتظر حرف من نبودن.بلاخره بعد از چند دیقه ی دیگه نشستن بلند شدن و رفتن.مامان بابا هم چیزی در مورد دلیل جوابم نپرسیدن.عادت داشتن.منم رفتم تو اتاقم.
.................................................. ..............................................
امروز پنج شنبه اس قراره الان که ساعت شیش شده برم خونه مرالشون و از اونجا با هم بریم نهارخوران.به مامان بابا از اول هفته گفته بودم.با این قضیه مشکلی نداشتن.یعنی چون مرال و آبجیشم بودن مشکلی نداشتن.سوار تاکسی شدم.سر کوچشون پیاده شدم.و به سمت خونشون رفتم.زنگ درو زدم در باز شد و رفتم تو خونشون.این دفعه دیگه از پشت آیفون ادا در نیاوردم.من یه بار سوتی بدم دیگه عمرا اون کارو تکرار کنم.مرال اومده بود دم در

 

مرال:سلام چطوری؟

 

همدیگروبغل کردیم((عادت همیشگی مون بود.هردفعه همو میدیدیم بغل میکردیم))

 

_سلام قوربــــونت.

 

با هم دیگه وارد خونه شدیم.مامان باباشم بودن.مامانش صداش از تو آشپزخونه میومد.باباشم که روی مبل نشسته بود.رفتم جلو باهاش دست دادم و سلام و احوال پرسی کردم.مثل همیشه خیلی تحویل گرفت.بابای خیلی مهربون و از همه لحاظ خیلی پایه ای داشت.با مامانش هم دقیقا اینکارو تکرار کردم و با مرال به سمت راه پله شون رفتیم.اتاق مرال و رویا بالا بود.

 

_چه خبر؟پس نامزد آویزونت کجاست؟

 

مرال اول بهم چشم غره رفت بعد یه قیافه ی خیلی ناراحت به خودش گرفت و گفت:براشون مهمون اومده.گفت امشب نمیتونه بیاد.

 

_آخی دلم برات سوخت.پس برای همینه از اول که اومدم دمغی و یه دونه فحشم ندادی.

 

با هم رفتیم تو اتاقش

 

_رویا هم نیست؟

 

_داره به خودش میرسه.مثلا میخواد تو چشم شایان باشه.منکه میدونم میخواد توجه آرتا رو هم به خودش جلب کنه.

 

بعدبا زیرکی رو به من گفت:

 

_که البته کار بیهوده ای میکنه.چون کار از کار گذشته.و چشم آرتا خان یکی دیگه رو گرفته.
یه ابروشو بالا داد و یه حالتی به خودش گرفت که یعنی من الان منتظرم اعتراف کنی.

 

چپ چپ نگاش کردمو گفتم:

 

_تو غلط کردی با خودت همچین فکرایی کردی.من تا الان متوجه هیچی نشدم.الکی حرف در نیارا

 

با لبخندی که نشون میده خر خودمم نگام کردو گفت:

 
_منو رنگ نکن الاغ.منکه میدونم حواس تو هم پیش اونه.یهو قیافش جدی شد و گفت:

_وستا ازش دور شو.تو و اون اصلا به هم نمیخورین.تو میدونی اون چطوری زندگی میکنه؟تو حتی طاقت دوروز دوستی با اونم نداری.اون هرشبشو با یکیه.به راحتی براش دختر فراهم میشه.تو گرگانم این کاراشو داشته.حتی دیشبم در حال خوش گذرونی بوده اونم چه دخترایی.همشون از بهترین دخترای گرگان که تو حتی فکرشم نمیکنی.من شنیدم چند شب پیش با سارا خوابیده میفهمی؟بعدشم به راحتی ولش کرد.

چشمام گشاد شد:

_چــــــــــی؟سارا؟اون که با هیچ پسری نمیخوابید.فقط برای خوش گذرونی باهاشون بود.

_خانم تا چششون به آرتا افتاده کلا هنگیدن و خودشون درخواست دوستی دادن بعدشم رفته رو تخت آرتا.

مثل علامت تعجب شده بودم:شوخی میکنی؟

_شوخیم چیه دیوونه.همه ی اینارو شایان گفته.وستا نزار از تو هم سو استفاده کنه.برای اون اصلا اهمیتی نداره.تا به حال با خیلیا بوده.خودشم درخواست نمیده.این دخترای شل و وارفته خودشونو کوچیک میکنن و ازش همچین چیزیو میخوان.همشون تا چشمشون به هیکل پر زور و خوشگل آرتا میفته و قیافه ی جذابشو میبینن خودشونو میبازن.

یکم سکوت کرد و گفت:من نمیگم آرتا بده.اتفاقا خیلیم پسر خوبیه.با این همه آزادی ای که داره.من تو این مدت که باهاش بودم ندیدم با دخترای نامزد دار یا شوهر دار کاری داشته باشه.خیلی جنتلمنانه باهاشون برخورد میکنه.نمیدونم دیگه چی بگم وستا.ولی تو مواظب خودت باش.توی گرگان خلاقش خیلی فرق کرده.من دارم میبینم اینجا دورو برت زیاد میاد و حواسش همه ش به تو جمعه.نمیدونم بهت چی گفته ولی شایان میگفت توی تهران اصلا به دخترارو نمیده.دخترا خودشون با کله میرن طرفش.اینم که از نظرش اشکالی نداره.حالشو میبره.
داشت اعصابم میریخت به هم.نمیدونم چرا.ولی خوشم نمیومد از این حرفا.دوست نداشتم اینارو در مورد آرتا بشنوم.
_بس کن مرال.بیخیالش.ساعت 8 شده.نمیخوای حاضر شی.
مرال یه چند ثانیه نگام کرد و فهمید از نصیحتاش اعصابم ریخته به هم.بعدش دوباره برگشت به حالت شوخ همیشگیش.
_پاشو.پاشو برو بیرون من جلوی آدمای هیز لباس در نمیارم.
_خفه بابا.اون نامزدت که از همه هیز تره.
اومد سمت تخت((من روی تختش نشسته بودم))هلم داد منو خوابوند نشست روی شکمم.
_چه زری زدی؟شوهر من هیزه.حقشه.مال خودشه.تو چیکاره ای؟
در حالیکه داشتم میخندیدم گفتم:
_پاشو.وزنت از خرسم بیشتره.اون هیکلتو از روم بلند کن.
_از تو که مانکن ترم.آقامون گفته نمیخوام هیکل مانکنتو هیچکی ببینه.حتی اون دوست هیزت.تورو میگفتا.
_مرض.اگه تو مانکنی پس حتما من نی قلیونم.در ضمن هیشکی از تو و اون آقات هیز تر نیست.
در حالیکه ژست گرفته بود تا دنبالم کنه.در رفتم پشت تخت.
اونم در حال غر زدن حاضر شد.
بعد از کلی چرت و پرت و وقت تلف کردن رفتیم پایین.رویا حاضرو آماده نشسته بود.داشت با مامانش حرف میزد.
_سلام رویا خانــــم.
رویا حرفشو با مامانش تموم کرد و به مانگاه کرد و گفت:
_شما دوتا یه ساعته کجایین؟
مرال و چشماشو گشاد کردو گفت:مادوتا؟خجالت نکشیا یه وقت.از غروبیه رفتی تو اتاق داری به خودت میرسی.
رویا در حالیکه بلند میشد گفت:داشتم دوش میگرفتم برای همین طول کشید.
با خاله و عمو((مامان بابای مرال))خدافظی کردیم و رفتیم دم در.
_ای بابا اینا که هنوز نیومدن.پس برای چی اومدیم بیرون؟
رویا:شایان زنگ زده بود گفت 5 مین دیگه میام.الان دیگه باید پیداشون بشه.
یه زانتیا از دور دیده شد.ماشین شایان بود.حیف شدا.فکر کردم با ماشین آرتا میریم.آرتا و شایان از ماشین پیاده شدن


*


مطالب مشابه :


رمان هوس و گرما

رمان عشق و احساس منfereshteh27. موضوعات مرتبط: رمان هوس و گرما mahla alirad. تاريخ : ۹۲/۰۱/۱۳ | 20:2




رمام هوس و گرما

رمان رمان ♥ - رمام هوس و گرما رمان عشق و مانیا-miss samira. رمان هیاهوی بسیار برای




هوس و گرما(10)

هوس و گرما(10) - رمان,دانلود که میخواستم با عشق برام فراهم میکرد.و دیگه حرفی از




دانلود رمان هوس و گرما(عشق و گرما)

خلاصه ی داستان: دختری از جنس آتش,از جنس گرما.کسی که چشمها را خیره می کند و شهوت و عشق را در دل




دانلودرمان هوس و گرما(عشق و گرما ) نوشته mahla73کاربر انجمن نودهشتیا برای موبایل/کامپیوتر/تبلت/آیفون

دانلودرمان هوس و گرما(عشق و گرما ) رمان بازی عشق رمان موژان




هوس و گرما(3)

هوس و گرما(3) - رمان,دانلود رمان,رمان دوباره پیش هم بودنو در حال عشق و حال.عاشقیم




رمان گرما و هوس

اميدوارم حالتون خوب باشه ،مرسي منم خوبم اونايي كه كتاب خونن يعني رمان و كتاب داستان مي خونن




هوس و گرما(11)

رمان ♥ - هوس و گرما(11) - رمان,دانلود رمان,رمان مخصوص موبایل,رمان 34-رمان عشق و احساس




رمان هوس و گرما

رمان عشق و احساس منfereshteh27. موضوعات مرتبط: رمان هوس و گرما mahla alirad. تاريخ : ۹۲/۰۱/۱۳ | 20:14




برچسب :