گناهکار 23


توی این مدت هر وقت که آرشام خونه نبود از اتاقش می امد بیرون..انگار هیچ کدومشون از اون یکی زیاد خوشش نمی اومد..واقعا برام جالب بود..

توی اتاق نشسته بود که با دیدن من لبخند کمرنگی نشست رو لباش..متقابلا من هم لبخندش رو بی پاسخ نذاشتم..
رفتم و رو به روش نشستم..

-کار داشتی باهام فرهاد؟..
-- این لباس ِ محلی چقدر بهت میاد..
لبخند بر لب نگاه کوتاهی به خودم انداختم..یه دامن چین دار و بلند که قسمت بالاش قرمز بود و لبه های دامن کمرنگ تر می شد..
و یه بلوز محلی که رو قسمت کمر تنگ می شد و یقه بسته بود..
یه روسری سه گوش با طرح های جالب و محلی هم رو سرم بود که رنگ سفیدش رو خیلی دوست داشتم..

- ممنون..بی بی بهم داد ..2 روز ِ دارم از اینا می پوشم تو تازه دیدی؟..
-- نه قبلا هم متوجه شده بودم ولی چیزی در موردش بهت نگفتم..
- می خواستی درمورد لباسم باهام حرف بزنی؟!..

خندید..سر تکون داد و گفت: نه مسئله یه چیز دیگه ست..میخوام در مورد تو و آرشام بدونم..
سوالش واسه م غیرمنتظره بود..
- منظورت چیه؟!..

-- شک ندارم که یه چیزی بینتون هست..آرشام مرد سرسخت و توداری ِ ولی تو..من خوب می شناسمت دلارام..بی قراری چشمات برام تازگی داره..اونم درست زمانی که چشمت بهش میافته..

سرمو زیر انداختم..چی باید می گفتم خودش همه چیزو فهمیده بود..
- دلارام سرت و بلند کن و مثل همیشه تو چشمام زل بزن بگو حرف دلت چیه؟..می خوام از زبون خودت بشنوم..برداشت من درسته؟..

نگاهش کردم..می خواستم بگم ولی نمی تونستم..می ترسیدم ازم دلگیر بشه..تا قبل از اینکه آرشام وارد زندگیم بشه فرهاد تنها کسی بود که من داشتم..مثل یه برادر اونو دوست داشتم ولی حالا.......

- من..من چی باید بگم؟..همیشه گفتم بازم میگم که تو خیلی زود می فهمی اطرافت داره چی می گذره..
-- روی بقیه نه..ولی روی تو اره این حس در من هست..خیلی هم قوی ِ..
- فکر می کردم فراموش کردی..
-- تو هیچ وقت فراموش نمیشی..مگه می تونم؟..
- فرهاد خواهش می کنم...............
-- ادامه نده دلارام..تو نمی تونی نظر منو برگردونی..عشقم بچه بازی نیست..یه نگاه به من بنداز..فکر می کنی حس علاقه م به تو می تونه واسه دو روز باشه و بعدشم انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده و بی خیال بشم؟..
- نه من اینو نگفتم..ولی فرهاد من تو رو مثل برادرم دوست دارم..اینو قبلا هم بهت گفته بودم..
-- منم گفتم بهت زمان میدم تا روی پیشنهادم فکر کنی شاید نظرت برگرده..ولی شک ندارم تو حتی 1 ثانیه هم به من و پیشنهادم فکر نکردی..چون همه ی ذهنت پر شده از آرشام..وقتی قلبت پر بشه از اون خود به خود عقل رو هم تحت شعاع قرار میده و.....عمیقا عاشقش میشی..تو الان توی این مرحله از عشق قرار داری..

- چطور اینو میگی؟!..
با گلایه به روم لبخند زد..
-- چون خودمم می دونم بد دردی ِ..نه راه پس داری نه راه پیش..مخصوصا اگه عشقت یک طرفه باشه..

یه قطره اشک بی اراده از گوشه ی چشمم به روی گونه م چکید..با سر انگشت پاکش کردم..
- عشقت خیلی پاکه فرهاد..شاید من از همون اول لیاقتشو نداشتم..
با مهربونی به روم لبخند پاشید و کمی به طرفم مایل شد..خواست تو چشمام نگاه کنه که اونها رو به زمین دوخته بودم..

-- تو لیاقتت بیشتر از ایناست دلارام..برای همین عاشق آرشام شدی..عاشق مردی که نمی تونه به راحتی عشق رو تو زندگیش تجربه کنه..
- تو از کجا می دونی؟!..

-- آرشام هم تو رو دوست داره..می خواد نرمال رفتار کنه ولی بعضی از کاراش به قدری مشهود ِ که میشه فهمید تو اون قلب سنگیش چه خبره..تو با قدرتی که داری سنگ رو هم اب می کنی قلب آرشام که در مقابلت هیچه دختر..

خندیدم و با همون خنده نگاهش کردم..
-- آهان..حالا شد..
- تو که تو این مدت بیشتر تو اتاقت بودی پس چطور متوجه آرشام شدی؟..
با شیطنت چشمک زد..

-- خب دیگه شما خانما هنوز ما مردا رو خوب نشناختید..فقط من می تونم نگاه های یه ادم عاشق رو درک کنم..اینکه روی تو حساسه..و حتی نمیذاره به اتاق من نزدیک بشی..اینا همگی نشونه ی حس مالکیتی ِ که روی تو داره..فکر می کنه تو مال اون هستی وهیچ کس حق نداره بهت نزدیک بشه..کسایی که بهت علاقه دارن براش نوعی زنگ خطر محسوب میشن پس تو رو از اونها دور می کنه..می بینی؟..من حتی اگه پامو از این اتاق بیرون نذارمم می فهمم اطرفم چه خبره..

با لبخند سرمو تکون دادم..
-- آرشام منو نجات داد اونم فقط به خاطر تو..هیچ کس الکی واسه کسی چنین کاری رو انجام نمیده ولی اونقدر برای ارشام مهم بودی که درخواستت رو قبول کرد..مرد محکم و با ارده ای مثل آرشام لیاقت دختر مهربون و سختی کشیده ای مثل تو رو داره..جلوی قسمت رو نمیشه گرفت..تقدیر هر چی که باشه همون میشه..راستی هنوز چیزی بهت نگفته؟..منظورم از علاقه ش ِ ..

- نه..یه وقتایی یه کارایی می کنه که مطمئن میشم ولی بعدش تا میام به خودم بگم دیگه تمومه سرد و جدی میشه..اما خب............
-- معلومه با خودش و احساسش درگیره..اما چرا؟..
- خودمم نمی دونم..آرشام شخصیت پیچیده ای داره..به هیچ عنوان رفتارش و واسه چند دقیقه بعد نمی تونی پیش بینی کنی..اینکه الان ارومه و به دقیقه نمی کشه از این رو به اون رو میشه..در کل گاهی اوقات حس می کنم نمی تونم بشناسمش..
-- شاید همین باعث شده نسبت بهش کشش پیدا کنی..
- نمی دونم..

نفس عمیق کشید ..
-- حس علاقه م به تو تموم شدنی نیست دلارام..قصد سرکوب کردنش رو هم ندارم..اما برای همیشه تو قلبم نگهش می دارم..حتی اگه روزی ازدواج کنی هم با تمام وجود برای خوشبختیت دعا می کنم..اینو از صمیم قلب میگم که ارزوی من تنها خوشبختی تو ِ..من آرشام رو نمی شناسم..ولی تو رو خوب می شناسم..می دونم انتخاب اشتباهی نمی کنی..اگه انتخابت ارشام ِ ..منم بهش احترام میذارم..ولی ازم نخواه عشقت و تو قلبم از بین ببرم..چون هیچ وقت این کارو نمی کنم..

- ولی فرهاد تو باید به اینده ت هم فکر کنی..خواهش می کنم..اینکار درست نیست..
-- من برای اینده م یه سری برنامه ها دارم..می خوام تخصصم رو تو ایتالیا بگیرم..یکی از دوستام به اسم امیر اونجاست بارها بهم پیشنهاد کرد منم برم پیشش ولی قبول نکردم حالا وقتشه که شانسمو امتحان کنم..به نظرم بهترین موقعیت برای من همینه..ولی با این حال فراموشت نمی کنم ومطمئن باش یه جوری ازت خبر می گیرم..
- ارزو می کنم این عشق تو قلبت به مرور کمرنگ و کمرنگ تر بشه تا جایی که یه دختر خوب و لایق قسمتت بشه..به خدا تو لیاقت یه زندگی خوب و پر از عشق رو داری فرهاد..

لبخند کمرنگی نشست رو لباش و سرش و زیر انداخت و در همون حال اروم تکونش داد..

-- می فهمم چی میگی..ولی هیچ کس از اینده خبر نداره..


همه ی سعیم و کردم تا به فرهاد بگم که من و آرشام داریم عقد می کنیم ولی نتونستم..هر بار روی زبونم نمی چرخید چیزی ازاین موضوع بهش بگم..
شاید الان زمان درستی واسه مطرح کردنش نبود..

آرشام بهم گفت که موضوع عقد رو با عمومحمد در میون گذاشته و اون هم گفته همه ی کاراش رو انجام میده..
آرشام تاکید داشت که بی سر و صدا انجام بشه..باید جنبه ی احتمالات رو هم در نظر می گرفتیم..
موقعیت سختی بود..در کنار این قضایا عقد ما یه جورایی می تونست جلوی خیلی از مشکلات رو بگیره..
مخصوصا خلاص شدن از شر شایان و ارسلان..گرچه شایان زن متاهل یا مجرد براش فرقی نداشت..مرتیکه ی حیوون صفت این چیزا سرش نمی شد..

و حالا بین این همه مشکلات ما داریم عقد می کنیم..بهش که فکر می کنم خنده م می گیره..اینکه آرشام منو بیاره اینجا ..و بی بی و عمومحمد رو این مسائل تعصب نشون بدن و بگن چون مدت زیادی اینجا می مونید نباید بهم نامحرم باشید..
فرهاد هم که داره از اینجا میره لابد واسه همین روی اون اصراری ندارن..می مونه من و آرشام که وقتی دیدن نسبت بهم بی میل نیستیم هر دو دست به کار شدن..

شاید از دید اونها انجام اینکار جبرانی بر اتفاقات گذشته باشه..در هر صورت من از ته دل راضی بودم..
در اینکه آرشام مرد سرسختیه شکی نیست و اینکه به راحتی احساساتش رو بروز نمی داد..
با حرکات و رفتارش می تونست اینو به من ثابت کنه که تو چند مورد موفق بود ولی با این حال دوست داشتم از زبون خودش هم بشنوم که از ته دل منو می خواد..
مطمئنم بالاخره یه روز به احساساتش اعتراف می کنه..
ولی کی و کجا؟!..
اینو دیگه خدا می دونه..


فرهاد اصرار داشت هرچه زودتر از اینجا بره..
آرشام سفارش کرده بود که تحت هر شرایطی از خونه بیرون نرم..تا اینکه فردای همون روز به فرهاد گفت که کاراشو واسه انتقال انجام داده..
مثل اینکه باید می رفتن یه شهر دیگه و اونجا کارای سفر فرهاد رو به ایتالیا انجام می داد..البته فرهاد به کمک دوستش امیر می تونست کاراشو جلوتر بندازه..

از این بابت خیالم راحت شده بود..
وقتی حرفاشو شنیدم ترجیح دادم حرفی از پری نزنم..فعلا موقعیتش جور نبود چون با بیان این مسئله نمی خواستم پری رو ناراحت کنم..در هر صورت اون از این بابت اطلاعی نداشت..
**********************************
روز خداحافظی از فرهاد فرا رسیده بود..انگار که داشتم با برادرم وداع می کردم..فرهاد تو زندگیم برام اهمیت زیادی داشت..
فقط ای کاش این عشق ِ یکطرفه بین ما فاصله نمی انداخت..عشقی که فقط و فقط از جانب فرهاد بود..

-- مراقب خودت باش دلارام..
و با شیطنت در حالی که صداش ارومتر شده بود با لحن بامزه ای ادامه داد: اگه یه وقت این غول بیابونی اذیتت کرد بگو تا بشمر سه برگردم خودم به حسابش برسم..نگاه به عضله هاش نکن منم یه نیمچه زوری دارم واسه خودم..

با خنده بهش چشم غره رفتم و گفتم: اِِ..اینو نگو فرهاد ..
نگاهش کمی گرفته شد..اینو خوب حس کردم ولی هنوز لبخند رو لباش بود..
-- در موردش اینطور حرف زدم ناراحت شدی درسته؟..هیچ کس دوست نداره حتی ذره ای به عشقش توهین بشه..عشق تو بهش خیلی پاکه دلارام..قدرشو بدون..

با لبخند سرمو زیر انداختم..
-- از کی تا حالا خانم خانما خجالتی شدن؟..
نگاهش کردم..
- از وقتی که ..............

و با شنیدن صدای ارشام که تو درگاه ایستاده بود جمله م نصفه نیمه باقی موند..با اخم به ما دوتا نگاه می کرد..

-- دیگه باید راه بیافتیم.............و با پوزخند رو به هر دوی ما ادامه داد: احیانا اگه گپ و گفتتون تموم شده یه نگاه به ساعت بندازین می بینید که چیزی تا صبح نمونده ..دیر بشه ممکنه تو دردسر بیافتیم............... و رو به فرهاد با لحن غلیظی ادامه داد: لااقل امیدوارم ارزشش و داشته باشه..

و نگاه پر از اخمی به من انداخت و از در رفت بیرون .... و همچین درو محکم بهم کوبید که تنم لرزید..
سرمو چرخوندم ..با دیدن لبخند رو لبای فرهاد منم ناخداگاه لبخند زدم تا جایی که لبخندش به خنده تبدیل شد..
- واسه چی می خندی؟!..
-- آرشام واقعا ادم جالبی ِ..تا به حال حسادت کردن چنین ادم مغرور و متکبری رو از نزدیک ندیده بودم..
- نمیشه گفت متکبر ..ولی خب آرشام همیشه همینطوره....
-- خب این خیلی خوبه..منتهی زیاد از حدش مشکل ساز میشه..امیدوارم از این اخلاقا نداشته باشه که بخواد افراط کنه..............خب تا بیشتر از این عصبانیش نکردیم بهتره بریم بیرون ..

- یعنی تو میگی عصبانیه؟..
رفت کنار پنجره و پرده رو زد کنار و به بیرون نگاه کرد..به من اشاره کرد که برم کنارش بایستم..با همون لبخندی که رو لباش بود سرشو تکون داد و به بیرون اشاره کرد..

نگاهمو از پنجره به حیاط انداختم..آرشام کنار حوض ایستاده بود..دستاشو طبق عادت تو جیبش فرو برده بود و قدم می زد..
حق با فرهاد بود..حالت آرشام کاملا عصبی بود..تا جایی که رفت کنار باغچه یه سنگ برداشت با حرص پرت کرد تو حوض..کلافه قدم می زد و تو موهاش دست می کشید..دست به کمر ایستاد و روشو کرد طرف ساختمون..داشت می اومد اینطرف که فرهاد پرده رو انداخت..هر دو رفتیم سمت در..

-- با چشمای خودت دیدی..
خندیدم و چیزی نگفتم..
دست آرشام رو دستگیره بود که فرهاد همزمان درو باز کرد..صورت ارشام از عصبانیت سرخ شده بود ..
در سکوت یه نگاه به من و یه نگاهه کوتاه به فرهاد انداخت بعدشم از تو درگاه رفت کنار تا فرهاد رد شه..
جوری بهمون اخم کرده بود که نه صدای من در اومد نه فرهاد..

غرور ِ تو چشماشو دوست داشتم..
ولی عاشق این بودم که در همه حال ذره ای از گرمای نگاهش به من کم نمی شد ..
با اینکه عصبانی بود ولی همون نگاهه از روی خشمش هم می تونست به من بفهمونه که تا چه حد این تعصب می تونه اون حس و علاقه ای که همیشه در آرشام جستجو می کردم رو نشونم بده....


داشتم کمک بی بی برنجا رو پاک می کردم..می خواست واسه شب سبزی پلو با ماهی درست کنه..
-- تو خودتی مادر چیزی شده؟..
- نه بی بی خوبم..نگران فرهاد و آرشامم..
-- نگران نباش دخترم ایشاالله همه چیز به خیر و خوشی تموم میشه..خدا خودش نگهدارشون ِ ..
-- فرهاد و عین برادرم دوست دارم..وقتی پدر و مادر و برادرم تنهام گذاشتن فقط اونو داشتم..هیچ وقت تنهام نذاشت..همیشه هم گفتم که یه دنیا ممنونشم و هر کار بکنم بازم نمی تونم جبران خوبی هاشو کرده باشم..
-- عمومحمد از مهندس شنیده بود که اقای دکتر به کمک مهندس و به خاطر تو الان زنده ست..مثل اینکه یه سری از خدا بی خبر می خواستن بکشنش اره مادر؟..
- از آرشام خواستم کمکش کنه..یه مدتم ازش بی خبر بودم..
-- خب مادر همین که جونش و نجات دادی خودش یه جور جبران ِ ..نگران نباش خدا خودش بزرگه ..

بی صدا به کارم مشغول شدم..حق با بی بی بود باید همه چیزو دست خودش می سپردم..خدا تا به الان هیچ وقت تنهام نذاشته..امیدوارم هیچ وقت دستمو ول نکنه..

-- دخترم، خاتون و خبر کردم عصری میاد اینجا..
- خاتون کیه؟!..
خندید و با لحن بامزه ای گفت: توی این روستا هر کس می خواد عروس بشه میره پیشش ..
- یعنی چکار می کنه؟!..
-- بند انداز ِ مادر..ماشالله هزار ماشاالله عین پنجه ی افتابی ولی بازم قراره تازه عروس بشی اینکارا لازمه ..
- اما اخه الان وقتش نیست..منظورم اینه نیازی نیست که من...........
-- نه دخترم این چیزا اینجا رسمه..دختر قبل از عروسیش باید به خودش برسه..اقای مهندس سفارش کرده منم باید انجامش بدم..

با چشمایی که از زور تعجب گرد شده بود گفتم: جدی یعنی ارشام گفته اینکارو بکنید؟!..
خندید و مهربون نگام کرد..
-- نه اینجوری دخترم..من همه چیزو بهش گفتم اونم موافقت کرد..بدون اینکه بهونه بیاره گفت هر کار صلاح می دونید انجام بدید..خیالت راحت دخترم خاتون زن مطمئنی ِ ..سالهاست توی این روستا صورت بند میندازه دستش سبکه.. ایشاالله که خوشبخت بشی مادر..

سکوت کردم و بی بی هم سکوتم رو بنا بر رضایتم گذاشت..حقیقتشم همین بود..
من..یه دختر 22 ساله..نمیگم تا حالا دست تو صورتم نبردم..چرا اتفاقا چند باری امتحانش کردم اونم وقتی که خونه ی منصوری بودم و به اصرار پری ولی فقط یه کوچولو زیر ابرو بر می داشتم ولی حالا داشتم کلا تغییر می کردم..
جدی جدی دارم عروس میشم؟!..
*********************************
به صورتم تو آینه نگاه کردم..پوست سفیدم از همیشه روشن تر و سفید تر خودشو به رخ می کشید..
زیاد به ابروهام دست نزده بود و فقط بهش حالت داده بود..با اینکه موقع بند انداختن حسابی دردم اومد ولی حالا می دیدم نتیجه ش چیز محشری شده..

دستیارش یه دختر جوونی بود که خاتون گفت نرگس دخترش ِ ..
نرگس امروزی تر کارشو انجام می داد..روی صورتم ماسک گذاشت به خاطر اینکه بعد از بند پوست صورتم جوش نزنه..بعد از اون موهامو مرتب کرد..
بی بی به نرگس سفارش کرد که فردا عصر حتما بیاد اینجا ..

واقعا اینکارا لازم نبود ولی بی بی با اشتیاق انجامشون می داد..منم وقتی این اشتیاق رو تو نگاه و حرکاتش می دیدم با رضایت کامل به روش لبخند می زدم ..
می دونستم یه روز ارزو داشته اینکارا رو واسه دخترش مریم انجام بده..ولی....
خدا از باعث و بانیش نگذره..واقعا چطور دلش اومد از دل مهربون و ساده ی این پدر و مادر سواستفاده کنه و جیگر گوشه شون رو به کام مرگ بکشونه؟..

آرشام شب برگشت خونه با لبخند ازش استقبال کردم ولی در مقابل چهره ای پر از اخم و نگاهی گرفته نصیبم شد..
در واقع حسابی حالم گرفته شد..حتی متوجه تغییر تو صورتمم نشد..از این بیشتر لجم گرفت..نمی دونستم چش شده ولی تموم مدت ساکت بود و فقط با عمومحمد و بی بی حرف می زد اونم وقتی ازش سوالی می شد..

سر شام متوجه سنگینی نگاهش روی خودم شدم ولی از لجش حتی سرمو بلند نکردم تا نگاه های گاه و بی گاهش رو غافلگیر کنم..
مگه چکارش کردم؟..
درست مثل آسمون می مونه..یه لحظه صاف و افتابی ِ و لحظه ای بعد ابری و گرفته..
حتی یه کلمه هم با هم حرف نزدیم..

عمومحمد گفت که با حاج آقا مهدوی حرف زده و قضیه رو براش گفته..اونم گفته باید نتیجه ی آزمایش خون و برگه ی تایید فوت پدرم همراهمون باشه که عمومحمد با صحبت حلش کرده بود..
الان موقعیت اینکه بریم و ازمایش بدیم رو نداشتیم پس مجبور بودیم کوتاه بیایم تا همه چیز به خیر بگذره..

آرشام قبلا بهم گفته بود که شناسنامه م دستشه..ظاهرا همون اوایل یکی از طرف منصوری همه ی مدارکم رو براش می فرسته..
خب اره مدارکم به چه درد منصوری می خورد؟..منو کامل به آرشام واگذار کرده بود دیگه باهام کاری نداشت..

اون شب با کلی فکر و خیال چشم رو هم گذاشتم..همه ش به رفتار امشبش فکر می کردم که چرا عصبی و گرفته بود؟!..


فردا صبح با عمومحمد از خونه زدن بیرون من و بی بی هم داشتیم خونه رو مرتب می کردیم..
بی بی _ تو خودتو خسته نکن دخترم برو حموم و تا اب گرمه یه دوش بگیر..
- حالا وقت هست بی بی..
-- نه مادر برو..صبح زود هم آقای مهندس رفت ..

بعد از اینکه به اصرار بی بی دوش گرفتم اومدم تو قسمت رخت کن تا لباسامو بپوشم که دیدم بی بی لباس برام گذاشته همه هم یک دست سفید..
لباس محلی بود..وقتی تنم کردم کلی ازش خوشم اومد..بی نظیر بود..مخصوصا جلیقه ی سنگ دوزی شده ای که روی بلوزش قرار می گرفت..

رفتم تو .. داشتم با حوله موهامو خشک می کردم..بی بی هم در اتاق و باز کرد و در حالی که سینی چای دستش بود با لبخند اومد تو..
--عافیت باشه دخترم..چقدر این لباس بهت میاد..
- سلامت باشی بی بی..خیلی خوشگله دستتون درد نکنه..
--برازنده ت ِ دخترم ایشاالله که خوشبخت بشی..بیا یه استکان چای بخور گرم شی مادر..راستی عمومحمد و مهندس واسه ناهار نمیان عصری بر می گردن..مثل اینکه جایی کار داشتن..

و سینی چای رو گذاشت زمین..

- ممنونم بی بی ..چرا زحمت کشیدید..
-- این چه حرفیه دخترم..بیا بشین..

حوله رو گذاشتم کنار و رفتم کنارش نشستم..با لبخند مهربونش شونه رو برداشت و نشست پشتم..اروم اروم شروع کرد به شونه زدن موهای پرپشت و بلندم..

- شما چرا بی بی خودم شونه می زدم.....
-- ارزوم بود شب عروسی دخترم موهاشو با دستای خودم شونه بزنم..ولی خدا نخواست..تو منو یاد مریمم میندازی..منو مثل مادر خودت بدون..گرچه مهر مادری یه چیز دیگه ست ولی خدا شاهده تو با اولادم هیچ فرقی نداری..

اشک تو چشمام حلقه بست..سرمو زیر انداختم..
بی بی داشت موهامو شونه می زد..
شونه هام از گریه لرزید..بی بی فهمید ولی چیزی نگفت..
گذاشت گریه کنم تا اروم بشم..
حس کردم دستش رو موهام می لرزه..شاید اونم داره اشک می ریزه..
من به یاد مادرم..
و بی بی به یاد مریم..


حاج آقا_ بسم الله الرحمن الرحیم..لاحول و لا قوة الا بالله علی العظیم..به میمنت و مبارکی..دوشیزه خانم دلارام امینی آیا وکیلم شما رو به عقد دائم آقای آرشام تهرانی در قبال مهریه ی یک جلد کلام الله مجید ..یک جام آینه و شمعدان .. 1391 (سالی که عقد کردن) سکه ی بهار آزادی..و 100 شاخه گل رز و 14 شاخه گل محمدی..در بیاورم؟ آیا وکیلم ؟..

بی بی_ عروس رفته گل بچینه..
و سر کله قندا رو، روی پارچه ی سفیدی که خاتون و نرگس رو سرمون گرفته بودن به هم سابید..

حاج آقا_ عروس خانم وکیلم شما رو به عقد دائم آقای آرشام تهرانی در قبال مهریه ی معلوم در بیاورم؟آیا وکیلم؟..
بی بی_ عروس رفته گلاب بیاره..
هم خنده م گرفته بود هم استرس داشتم..هنوزم باورم نمی شد..
نگاهمو به نرمی روی آیه های قرآن می چرخوندم و تو دلم زمزمه می کردم....
زورمم می اومد به آرشام نگاه کنم..
در کل اوضاعی بود دیدنی....

حاج آقا_ برای بار سوم دوشیزه ی محترمه خانم دلارام امینی آیا وکیلم شما رو به عقد دائم آقای آرشام تهرانی در قبال مهریه ی یک جلد کلام الله مجید ..یک جام آینه و شمعدان .. 1391 سکه ی بهار آزادی..و 100 شاخه گل رز و 14 شاخه گل محمدی..در بیاورم؟ آیا وکیلم؟..

همه جا رو سکوت پر کرد..منتظر بودن جواب بدم..
سعی کردم صدام نلرزه..ولی بدجور استرس داشتم..
قرآن رو بستم و بوسیدم..

-با اجازه ی بزرگترا.. بله..
بی بی و عمومحمد دست زدن و بی بی کِل کشید..با اینکه جمعمون کوچیک بود ولی همه شاد بودن..
حاج آقا _ مبارک باشه انشاالله..........و حالا شما آقا داماد..آقای آرشام تهرانی آیا از طرف شما هم وکیلم؟..

هیچ صدایی نمی اومد..دل تو دلم نبود..خدا شاهده کم مونده بود قلبم از سینه م بزنه بیرون..
تا اینکه صدای ارشام..مثل همیشه محکم و جدی..

آرشام_ بله..
حاج آقا _ مبارکه ..برای سلامتی عروس و داماد صلوات ختم کنید..
« الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم »

بی بی پارچه رو از رو سرمون برداشت..قرآن رو مجددا بوسیدم و دادم دستش..
تو همین فاصله ی کوتاه آرشام سرشو چرخوند و نگاهمون تو کسری از ثانیه در هم گره خورد..
هنوز همون دلخوری رو تو چشماش می دیدم..
پیش خودم یه حدسایی زده بودم....

بی بی صورتمو بوسید و عمو محمد هم با ارشام روبوسی کرد هر دوشون بهمون تبریک گفتن.. عمومحمد دو تا جعبه داد دست بی بی ..توشون حلقه هامون بود که عمومحمد و بی بی برامون خریده بودن....
دو تا حلقه ی ساده ی طلا ..فوق العاده ست..همیشه دوست داشتم اگر ازدواج کردم حلقه م ساده باشه..درست مثل همینا..
حلقه ها رو دست همدیگه کردیم..
برام مثل خواب بود..اگر هم خواب باشه دوست ندارم هیچ وقت بیدار بشم..

حاج آقا رو به ارشام گفت که دفترش تو تهران ِ و چند روز دیگه سر بزنه می تونه سند ازدواجمون رو تحویل بگیره..
بعدش هم یه دفتر بزرگ گذاشت جلومون و گفت که یه ردیف رو کامل امضا کنیم..شاهدامون هم بی بی و عمومحمد و نرگس و خاتون بودند..

و بعد از اون هم برامون ارزوی خوشبختی کردند و به اصرار عمومحمد هم برای اینکه شام بمونن توجهی نکردن و حاج آقا هم گفت که چند جا کار داره باید بره..
یه مهمونی 4 نفره ترتیب داده بودیم که همه ی کاراشو هم بی بی و عمومحمد انجام داده بودند..
شیرینی محلی..میوه..شام که زرشک پلو با مرغ بود و عجب عطری داشت این برنج ایرانی..

آرشام امشب کمتر تو خودش بود و بیشتر با بی بی و عمومحمد حرف می زد ولی بازم زیاد منو تحویل نمی گرفت..
اگه با هم رو به رو می شدیم یه چیزی می گفت ولی تو حالت معمولی ساکت می موند..

بعد از شام کمی میوه خوردیم..تا اینکه بی بی با لبخند به من اشاره کرد و از در رفت بیرون..

کمی بعد منم پاشدم و پشت سرش رفتم..


توی بالکن ایستادم و به اطرافم نگاه کردم..تو قسمت چپ ساختمون برق یکی از اتاقا روشن بود.. رفتم طرفش .. درو اروم باز کردم..بی بی گوشه ی دیوار با لبخند نشسته بود و پشتش و به رختخوابایی که ردیف کنار دیوار چیده شده بودند تکیه داده بود..

-- بیا بشین مادر..درم ببند سوز نیاد تو دخترم..
درو بستم و رفتم پیشش..رو به روش نشستم وبه صورت همیشه مهربونش لبخند زدم..
- جانم بی بی کارم داشتی؟..
-- دخترم نمی دونی مهندس امشب چش شده؟..

لبخندمو خوردم..با ناراحتی گفتم :فقط امشب نیست بی بی..والا منم نمی دونم..دیدید که حتی به زور نگام می کرد..
-- اره مادر تعجبمم از همینه که چرا با من وعمومحمد حرف می زنه ولی جواب تو رو به زور میده..گفتم شاید اتفاقی بینتون افتاده ..شگون نداره عروس و دوماد شب اول با هم قهر باشن دخترم..

سرمو زیر انداختم..خودمم از رفتارای اخیرش ناراضی بودم..لااقل چیزی هم نمی گفت تا بتونم با حرف زدن قانعش کنم..
بی بی سکوتم رو که دید دستشو به زانوش گرفت و یاعلی گفت و بلند شد..

--پاشو مادر این رختخوابا رو پهن کنیم ..اینجا رو امروز مخصوص شما اماده کردم ..
- زحمتتون شد بی بی ولی لازم نیست که حالا.. امشب ما .. اینجا.............
بی بی که زن فهمیده و با تجربه ای بود متوجه تردیدم شد و با لبخند در جوابم گفت: دخترم خجالت مخصوص تازه عروس ِ نگران نباش همه ی دخترا بالاخره یه روز این تجربه رو با شریک زندگیشون دارن..من و عمومحمد واسه حرف مردم این پیشنهاد و به آقا دادیم ..مثل اینکه کسایی نظر بد بهت دارن مادر..خدا ازشون نگذره ..عمومحمد به آقا گفت با عقدی که بینتون خونده بشه هم دهن مردم بسته میشه هم اگه خدایی نکرده اون از خدا بی خبرا خواستن کاری بکنن بدونن که تو دیگه یه زن شوهرداری..

- می دونم بی بی..ولی حتما آرشام بهتون نگفته که اون نامردا این چیزا حالیشون نمیشه..چطور بگم...........نگاهمو ازش گرفتم .......
-اونا حتی به زن شوهردار هم رحم نمی کنن..

به محض اینکه جمله م تموم شد بی بی با غیض زد رو دستش و گفت: پناه بر خدا..چی داری میگی دختر؟..
- قضیه ش مفصله بی بی..ولی حتما یه روز برات تعریف می کنم..

-- خودتو ناراحت نکن دخترم..آقا رو دست کم نگیر مرد محکم و با اراده ای ِ .. با این که سنی نداره و هنوز جوونه کل این روستا می شناسنش و هواشو دارن..خودتو اول بسپار دست خدا و بعدم شوهرت دخترم..ایشاالله که همه چیز ختم بخیر میشه..

- ایشاالله..من که از خدا می خوام یه روز این دردسرام تموم بشه و یه نفس راحت بکشم..
بی بی با شور و هیجان خاصی ملحفه رو از روی رختخوابا برداشت..
-- پاشو دختر بیا کمک کن تشکا رو پهن کنیم..ایشاالله که امشب به خیر وخوشی می گذره..

دو تا تشک یک نفره که ملحفه ی سفید داشت کنار هم انداختیم تو اتاق ..با یه پتوی دو نفره که خواستم یه پتوی دیگه هم بذارم کنارش ولی بی بی نذاشت..
انگار تو دلم داشتن رخت می شستن..
یه دم اروم نداشتم..
*************************
ساعت 12 و 10 دقیقه بود..رو تشک نشسته بودم .. اتاق با وجود بخاری گرم شده بود..
روسری و جلیقه و بلوزمو در اوردم که زیرش یه تیشرت نخی سفید تنم کرده بودم..
هوای شمال واقعا سرد بود..

دقیقا 20 دقیقه ست منتظرم آرشام بیاد تو اتاق..هنوزم مضطربم..دستای سردمو به هم می مالیدم..نگاهمو به در دوختم..پرده رو کشیده بودم ..

چشمامو بستم و با حرص سرمو کوبوندم رو بالشت..اَه..اینم از شانس ِ من..
سایه ی یه نفر از پشت شیشه افتاد رو پرده ی اتاق..در باز شد..فوری چشمامو بستم..قبلا چراغا رو خاموش کرده بودم ولی خب شعله های بخاری اتاق و تا حد خیلی کمی روشن کرده بود..

اگه لای چشممو یه کوچولو باز می کردمم متوجه نمی شد بیدارم..البته امیدوار بودم ولی خب اینکارو نکردم تا ببینم می خواد چکار کنه..

بوی عطرش که تو اتاق پیچید دلم ضعف رفت..صدای چِفت درو شنیدم که داشت محکمش می کرد تا سوز تو اتاق نیاد..و بعد از چند دقیقه گرمای وجودش رو کنارم حس کردم..روی تشک نشست..

نتونستم طاقت بیارم .. پلکامو خیلی خیلی کم از هم باز کردم..از گوشه ی چشم دیدمش که داره دکمه های پیراهنش و باز می کنه..
اون شب یه پیراهن سفید مایل به دودی تنش کرده بود با کت و شلوار مشکی..
به صدای نفساش دقت کردم..منظم نبود..انگار هنوزم از چیزی ناراحته و داره حرص می خوره..
پیراهنش ودر اورد و گذاشت بالای سرش..بعد از اون هم بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهم بندازه گرفت خوابید و مچ دست چپش و گذاشت رو چشماش..

صبر رو بیش از این جایز ندونستم..باید یه کاری می کردم تا بفهمم چشه..
تو جا نشستم..پتو روی هیچ کدوممون نبود..با نگاهی عمیق سر تا پاشو از نظر گذروندم..یعنی این مرد سرسخت و مغرور الان شوهر منه؟!..

نور کم بود ولی می تونستم ببینمش چون چشمم به این تاریکی نسبتا عادت کرده بود..کمی کج شدم و پتو رو کشیدم بالا..یه گوشه ش رو انداختم روی اون و یه گوشه ی دیگه ش رو هم تا روی سینه هام کشیدم بالا..
هیچ حرکتی نکرد..می دونستم بیداره..

-آرشام..
جوابمو با سکوتش داد..دلم ازش گرفته بود..حقم نبود باهام اینطور رفتار کنه..مگه چکارش کردم؟..این سوالی بود که بارها از خودم پرسیده بودم..

--چرا نمیگی چی شده؟..
بدون اینکه تغییری تو حالتش ایجاد کنه با صدای گرفته ای جوابم رو داد: بهتره بگیری بخوابی..یا اگه خوابت نمیاد برو بیرون بذار من بخوابم..

سوزش اشک رو تو چشمام حس کردم..واقعا که بی انصاف بود..رسما داشت منو از اتاق بیرون می کرد..هه..اونم شب اول عقدمون..

با حرص پتو رو زدم کنار و خواستم از جام بلند شم که پنجه های قوی و مردونه ش دور مچ دستم قفل شد..
صدام از بغض لرزید..
- ولم کن ..می خوام برم تا یه وقت خدایی نکرده مزاحم خوابتون نشم والاحضرت..

حتی نگاشم نکردم..اما تقلا هم برای رهایی از دست آرشام بی فایده بود..
-- بهت گفتم بگیر بخواب چرا حرف تو گوش ِ تو نمیره ؟..

با عصبانیت نگاش کردم..صدامون به ظاهر اروم بود ولی ارشام درونم طوفانی به پا کرده بود که هیچ جوری اروم نمی شدم..
تو جاش نیمخیز شد..یه رکابی سفید تنش بود که کاملا جذب عضله هاش شده بود..

- ازت پرسیدم چته تو هم بهم گفتی برم از اتاق بیرون تا بتونی بخوابی منم دارم میرم حالا من حرف تو گوشم نمیره یا تو که نمیذاری برم و راحتت بذارم؟..

پرتم کرد رو تشک و همزمان با صدای تقریبا بلندی که معلوم بود سعی داره بلندتر از اون نشه گفت: تو فکر کردی با رفتنت منو اروم می کنی؟..هنوز برای فهم خیلی چیزا بچه ای دلارام..

منم به طرفش نیمخیز شدم..هر دو عصبانی و با نگاهی سرکش..
-پس اگه بچه م چرا حاضر شدی عقدم کنی؟..تو که می گفتی هیچ کس نمی تونه مجبورت کنه کاری رو به زور انجام بدی..پس چرا مخالفت نکردی؟..چــــرا؟..
-- صداتو بیار پایین ..
- صدام پایین هست..من مثل تو بی ملاحظه نیستم و دنبال منفعت خودم نمی گردم..

کاملا تو جاش نشست و با دستش شونه م رو گرفت و فشار داد..
-- من منفعت طلبم یا تو؟..تو که هر دقیقه دنبال یه فرصت بودی تا با اون پسره خلوت کنی؟..دیدم چطور صمیمی باهاش گرم گرفته بودی..وقتی که داشت ازت خداحافظی می کرد و هردو نیشتون تا کجا باز بود..
- من؟!..من دنبال فرصت بودم تا با فرهاد خلوت کنم؟!..
-- اسم اون پسره رو پیش من نیار..
- اون پسره اسم داره اسمشم فرهاده..
--هر کی که می خواد باشه واسه من هیچی نیست اینو یادت باشه..
- اگه واسه ت هیچی نیست پس چرا داری به خاطرش انقدر حرص می خوری؟..
-- تو حق نداشتی باهاش گرم بگیری..اینو برای اخرین بار میگم..تو و اون پسره حق ندارید اینطور با هم صمیمی رفتار کنید..تو گذشته هرچی که بوده به من مربوط نیست از حالا به بعد اون فقط یه فامیل دوره همین و بس..
- پس دردت این بود؟..که من با فرهاد صمیمیَم؟..ولی اون مثل برادرمه.. من.............
-- بسه دیگه ..انقدر واسه من برادر، برادر نکن کسی با این حرفا خام نمیشه..تو اونو مثل برادر دوست داری ، اون چی؟..اونم تو رو مثل خواهرش می دونه؟..شک ندارم الانم که زن من شدی بازم تو رو تو قلبش داره..کسی که اسمش تو شناسنامه ی منه نباید همون اسم رو قلب کس دیگه ای هم حک شده باشه..من مثل مردای دیگه نیستم که از هر موضوعی به سادگی بگذرم..اگه تا الان زنده ست فقط به خاطر تو ِ .. فرق اون با ارسلان و شایان چیه؟..اونا نگاه به جسمت دوخته بودند و فرهاد به قلبت؟..توی این مدت زیرنظر داشتمش اگه پاشو از گلیمش درازتر می کرد جوری باهاش برخورد می کردم که از زنده بودنش پشیمون بشه..اینو بدون که من تو عمل کاملا جدیم و حرفی که بزنم تا پای مرگ روش می ایستم..

زل زدم تو چشمای عصیانگرش..تار می دیدم ..نگاهم اشک الود بود..می دونستم روی من تعصب داره..درک می کردم یه مرد ِ و طاقت این نگاه ها رو نداره..ولی حق نداشت باهام چنین رفتاری داشته باشه..

با لحن خاصی که می دونستم رَد خور نداره و آرشام ومتوجه منظورم می کنه گفتم: خودتم خیلی خوب می دونی من فرهاد و مثل برادرم دوست دارم و به غیر از این به چشم دیگه ای نگاهش نکردم..مطمئن باش اگه می خواستمش به پیشنهاد خواستگاریش جواب رد نمی دادم..الان توی این اتاق به عنوان همسرت رو به روت ننشسته بودم و باهات بحث نمی کردم..برای بار هزارم میگم که من هیچ عشقی به فرهاد ندارم..برامم مهم نیست اون در موردم چه فکری می کنه و هنوزم منو دوست داره یا نه..چون مطمئنم به مرور این عشق یکطرفه سرد میشه..تو هم یادت باشه من دختری نبودم که به خاطر منافعم تن به هر کاری بدم و این عقد ِ بین ما اگه به خواسته ی قلبیم نبود هزار سالم می گذشت بازم اینکارو نمی کردم..کسی نمی تونه منو مجبور به کاری بکنه حتی اگه اخرش به مرگم منجبر بشه بازم پاش می ایستم و کوتاه نمیام..

چشماش تحت تاثیر اون نور کم برق می زد..همین برق چشماش کافی بود تا دل بی قرارم رو بی تاب تر کنه و خاکستر چشمام رو سرکش تر..سرکش از روی عشق نه نفرت..عشقی که ازش تو قلبم داشتم قوی تر از این حرفا بود که بخواد با چند تا جمله از بین بره یا حتی کمرنگ بشه..ولی باید بهش می فهموندم منم از اون دخترای بی دست و پا نیستم..

نفسش و عمیق بیرون داد و همزمان چشماشو بست..به پشت رو تشک خوابید..هنوز چشماش بسته بود..
با دلی گرفته نگاهش کردم..پتو رو با حرص کشیدم روم و پشتمو بهش کردم..چشمامو بستم و تو همون حال یه قطره اشک از گوشه ی چشمم به روی گونه م چکید..
چه شبی ِ امشب..

پس تموم مدت روی این موضوع حساس شده بود؟..من نه از پدرم غیرت آنچنانی دیدم نه از برادرم..ولی حالا شوهرم..کسی که عاشقانه دوستش داشتم اینطور با تعصب روی من غیرت نشون می داد..

چندبار پشت سر هم نفس عمیق کشید اخرشم پاشد از اتاق رفت بیرون..تقریبا نیم ساعتی بیدار موندم ولی برنگشت..
می ترسیدم سرما بخوره با اینکه ازش دلخور بودم..
لعنت به این عشق که مجبورت می کنه خواسته یا ناخواسته به خاطر ارامش معشوق غرورت رو زیر پا بذاری..

رفتم پشت پنجره و بیرون و نگاه کردم..پیراهنش و پوشیده بود ولی توی این هوای سرد همین که قندیل نبسته خیلی ِ..
گرچه از حالتش می شد فهمید که حتی نسبت به سرما هم بی تفاوته..دستاشو برده بود تو جیبای شلوارش و توی حیاط قدم می زد..
هیچ چراغی هم روشن نبود..امشب اسمون صاف بود و رخ مهتابی ماه به درون اب زلال حوض ِ وسط حیاط افتاده بود..

یه پتوی یک نفره از روی رختخوابا برداشتم و اروم از در رفتم بیرون..اصلا حواسم نبود که نه روسری سرم ِ و نه لباس گرم..
تو بالکن ایستادم..متوجه من نشد..شونه ی راستش و به درخت پرتقال ِ تو حیاط تکیه داده بود..اروم رفتم طرفش..

با نوک کفش به سنگای تو باغچه ضربه می زد..پتو رو انداختم رو شونه هاش..بی حرکت موند..
دستم رو پتو بود و خواستم بیارمش پایین که دستای گرمش روی دستای سرد من نشست..خدایا توی این هوا..چه حرارتی دارن این دستا..باورم نمی شد..

برگشت طرفم..نگاهم کرد و چیزی نگفت..
- شب بخیر..
خواستم برگردم که صدام زد..ایستادم..حضورشو پشت سرم حس کردم..برگشتم..پتو رو، روی شونه هاش نگه داشته بود..
-- چرا با این سر و وضع اومدی بیرون؟..اونم توی این هوا؟..

لحنم جوری بود که دلخوریمو بهش بفهمونه..به پتو اشاره کردم..
- دیدی که واسه چی اومدم..
--پس برات مهمم؟..

با تعجب نگاش کردم..تاریک بود ولی صداش..اروم بود..بدون هیچ عصبانیتی..
- چرا اینو می پرسی؟..
-- فقط خواستم جوابتو بدونم..

سردم شده بود..با اینکه به خودم می لرزیدم ولی نذاشتم بفهمه..گرچه خودش داشت می دید که با یه تیشرت نازک وایسادم جلوش معلومه یخ می کنم..
تو چشماش خیره شدم..فاصله مون انقدر کم بود که بتونم به راحتی نگاش کنم..
- اگه..اگه برام مهم نبودی..من الان اینجا نبودم.............و با یه مکث کوتاه...............شب بخیر..


پشتمو بهش کردم و لرزون خواستم برم تو که از پشت سر .. تن یخ زده م رو میون بازوهای محکم و گرمش جای داد..اغوشی که حرارت و ارامشش علاوه بر تن، قلبمم گرم کرد..
پتو رو از روی شونه ش کشید جلو رو شونه هام..با این وجود ولم نکرد..موهای بلندم رو از روی شونه ی چپم کنار زد و صورت ملتهبش رو به گردنم چسبوند..

- داری چکار می کنی؟..ولم کن می خوام برم تو..
با لحنی که برام تازگی داشت گفت: نه..فقط همینجا..
اب دهنم رو قورت دادم..
-- نمیشه..می خوام برم تو اتاق..


گردنم رو بوسید..تنم از این همه گرما داشت می سوخت..چه ل*ذ*ت*ی داره درست وسط هوای سرد گرمایی رو از جانب معشوقت حس کنی که حتی کوهی از هیزم و اتیش هم نتونه ل*ذ*ت اون گرما رو بهت بده..

-چرا بمونم؟..
موهامو بو کرد..نفسای داغش گردنمو اتیش می زد..
-- چون اگه این دختر سرکش و مغرور.. برام مهم نبود ..منم الان اینجا نبودم..

چیزی که شنیدم ..حتی به گوشامم شک داشتم ..
- چی؟!..یه بار دیگه بگو..

نفسش و آه مانند بیرون داد و بوسه ی طولانی زیر لاله ی گوشم نشوند که کم مونده بود همه ی وجودم سست بشه که فقط خداروشکر کردم آرشام سفت نگهم داشت..تو بغلش یه دم اروم نداشتم..این اجازه رو بهم نمی داد ..نفسام..نامنظم بود..از این همه هیجان..
-- عادت ندارم جمله ای رو دوبار تکرار کنم ..گربه ی وحشی..

با شیطنت برگشتم و تو چشمای خمارش زل زدم..
- منم نگفتم کپی همون جمله رو تکرار کنی..یه (و) هم بهش اضافه کنی قبول دارم..پس حالا بگو..

لبخند کمرنگی نشست رو لباش..دستام رو سینه های پهنش بود و دستاش دور کمرم حلقه شده بود..صورتشو به ارومی نزدیک صورتم کرد که.........

برق اتاق بی بی و عمومحمد روشن شد..نگاه هر دومون به اونطرف کشیده شد ولی تا خواستم سرمو بچرخونم ارشام دستمو گرفت و هر دو بدو رفتیم سمت بالکن و بعدشم تو اتاق خودمون..

خنده م گرفته بود..هردو نفس نفس می زدیم..با خنده نگاش کردم..همون لبخند رو لباش بود..
- انگارعمومحمد فکر کرده دزد اومده..
-- شاید..در هر صورت درست نبود توی اون وضعیت ما رو ببینه..

خندیدم و چیزی نگفتم..روی تشک نشستم اونم داشت پیراهنش و در می اورد..
- یه سوال بپرسم؟..
نشست کنارم..منتظر چشم به لبام دوخت..
- رفتار این مدتت و ..اینکه ازم دلخور بودی فقط به خاطر فرهاد بود؟..
اخماشو کشید تو هم..
-- بهتره دیگه حرفشو نزنیم..

- نه خواهش می کنم..می خوام دلیلشو هر چی که هست بدونم..
نگام کرد..چند لحظه سکوت تا اینکه لب باز کرد و گفت:اون روز موقع خداحافظی شاهد رفتار هر دوی شما بودم..مخصوصا صمیمیتی که بینتون بود..توی راه فرهاد مرتب از تو می گفت و از خاطراتی که در گذشته با هم داشتید و......در کل فکر و ذهنمو بهم ریخت..تا می خواستم اروم باشم حرفاش یادم می اومد و..اگه به خاطر تو نبود می دونستم چکارش کنم تا یادش بره که دختری به اسم دلارام رو حتی می شناسه چه برسه بخواد به خاطراته با تو بودن فکرکنه..

- ولی من باهاش خواهرانه خداحافظی کردم..حتی بهش گفتم که نباید دیگه به من فکر کنه ولی انگار اون.........
-- دیگه همه شو می دونم..

لبخند زدم..
-- اونوقت چی شد که اروم شدی؟..
چیزی نگفت و فقط تو چشمام خیره شد..ابرومو انداختم بالا و با لبخند گفتم: چی شد؟..سوال من جواب نداشت آقای مهندس؟..
با لبخند کمرنگی که نشسته بود رو لباش سرشو کج کرد و نگاهشو ازم گرفت..خودمو رو تشک کشیدم وبه طرفش رفتم..تکیه به شونه ش دادم و با لحنی اروم و خواستنی زیر گوشش نجوا کردم: چی شد که اینجوری شد؟..انگار که تمومش یه خوابه..

سرشو به سرم چسبوند..
-- شایدم یه خوابه..
- اگرم باشه خدا کنه هیچ وقت بیدار نشم..
آهسته سرشو کشید کار..خواست تو صورتم نگاه کنه..
-- چرا نمی خوای بیدا بشی؟..شاید به جای یه خواب ِ اروم داری کابوس می بینی اینم تنها می تونه شروعش باشه ..

با نگرانی نگاهش کردم..
- یعنی چی؟!..جدی که نمیگی؟!..
با لبخندی که تنها مختص به خودش بود صورتشو برگردوند..با دیدن همون لبخند هر چی نگرانی تو وجودم بود از بین رفت..

با سر انگشت به لباش دست کشیدم..لبخند کمرنگش به ارومی کمرنگ تر شد..
- چرا هیچ وقت نمی خندی؟!.........دستمو به ارومی بردم بالا..سمت چشماش..بستشون..نوازشگرانه به چشماش دست کشیدم.................
-چرا حس می کنم توی این چشما، پشت دیوار ِ بلندی از غرور کوهی از غم نشسته؟!...............

مچ دستمو گرفت..اوردش پایین..چشماشو باز کرد..نگاهش می درخشید..نمی دونستم ازچی ولی توی اون فضای نیمه تاریک خیلی خوب می تونستم متوجه برق اون چشما بشم..

- اون شب چی شد؟..شبی که منو از اون مهمونی فراری دادی چه اتفاقی افتاد؟..
-- میخوای همه چیزو بدونی؟..
- خیلی وقته منتظرم حتی یه اشاره به اون شب بکنی ولی وقتی دیدم نمی خوای حرفی بزنی اصرار نکردم تا خودت به وقتش همه چیزو برام بگی..


دستمو گرفت و به سمت خودش کشید..هر دو کنار هم دراز کشیدیم و منم تو بغلش بودم..دستمو گذاشتم رو سینه ش و دست راست آرشام دور شونه م حلقه شد..

-- اون شب بعد از اینکه تو رو با بچه ها فرستادم رفتم پایین و از دلربا شنیدم شایان و ارسلان چند دقیقه پیش وحشت زده از ویلا زدن بیرون..فهمیدم بهشون خبر دادن که ویلا اتیش گرفته..بهت گفته بودم بین ادمای شایان منم ادمای خودمو دارم..به کمک اونا کیوان می تونه وارد ویلا بشه..دوربینا تحت نظر ما هک میشن..ارسلان و شایان توی ویلا نبودن بقیه ی افراد هم به کمک ادمای من با داروی بیهوشی از حال رفته بودن..نقشه تقریبا میشه گفت حساب شده پیش رفت ..کیوان به کمک یه فرد متخصص و مطمئن تونست مدارک و از تو گاوصندوقی که شایان زیر ِ زمین مخفیش کرده بود به دست بیاره..اون مدارک و همون موقع که به دستم رسید نابود کردم..
بعد از اتمام کار بچه ها ویلا رو به اتیش می کشن تا اثری نمونه..همه ش به خاکستر تبدیل شد مخصوصا همون اتاق مخصوصی که گاوصندوق درش قرار داشت..دیگه هیچ ردی باقی نموند..شایان فکر می کرد مدارک تو اتیش سوزی از بین رفته ولی در اصل اینطور نبود..
من علاوه بر مدارکی که شایان از من داشت اسنادی رو در دست داشتم که می تونستم خیلی راحت اونو لو بدم..

- شایان و لو دادی؟؟!!..
-- نه..شایان فوقش بیافته دست پلیس حکمش اعدامه ولی اعدام هم واسه همچین ادمی کمه..کسی که .............

سکوت کرد و ادامه نداد..
- کسی که چی؟..
-- اون با گذشته ی من عجین شده..ادمای زیادی هستند که به خاطر انتقام گرفتن از اون حاضرن دست به هرکاری بزنن..شایان باید به دست عدالت قصاص بشه ولی قصاصی که قانون براش در نظر می گیره از دید من براش کافی نیست..اون باید به دست خودش قصاص بشه..

- حس می کنم یه جوری در موردش حرف می زنی..خیلی جدی و..پر از کینه..
-- الان فرصتش نیست..اگه بخوای بدونی باید همه چیز و از اول برات بگم..به وقتش تو هم پی به این راز می بری..

- الان دنبالمونن؟..
--شایان فهمیده من تو رو فراری دادم..و از طرفی شک برده که اون اتیش سوزی کار من باشه..برای همین دنبالم می گرده تا بتونه مطمئن بشه..ارسلان برای پیدا کردن من از شایان هم راسخ تر ِ ..هر دوی اونها الان مثل مار زخمی هستند..به محض پیدا کردن ما زهرشون رو می ریزن ولی تو نگران نباش منم کارمو بلدم..

- ولی اگه پیدامون کردن چی؟!..
-- کارا رو سپردم دست وکیلم ،آقای سعیدی که اون کارای فروش کارخونه و سهام وشرکت رو انجام میده..جای نگرانی نیست چون شایان از وجود چنین شخصی بی اطلاعه..من در حقیقت 2 تا وکیل دارم..


مطالب مشابه :


سپاس وقدردانی ...

387-جملات زيباي 389-جملات زيبا تک تک شما عزیزان که خواهرانه، برادرانه و دوستانه




نوجوونی خداحافظ

از کامنتای خصوصی که بینمون رد و بدل می شد و تو همیشه خواهرانه منو آروم می کردی.




نقد وبررسی فبلمهای روز دنیا

نگين بهترين دختر دنيا - نقد وبررسی فبلمهای روز دنیا - سلام ، لطفا برای سلامتی و تعجیل در




این رجبیون ، مناسبتهای ماه مبارک رجب

و در کلام زيباي ديگر مي‏فرمايد: حرفهای خواهرانه جملات زیبا و حکایت های




ناشناس عاشق 6

بس که فکر کرده بودم و جملات و تو ذهنم مرور وقتی پونه حس خواهرانه داشته رمان زيباي




گناهکار 23

- ولی من باهاش خواهرانه خداحافظی کردم حتی با بغض رگبار جملات رو ♥ 74 - رمان زيباي




رمان ساحل ارامش 17

با احتیاط تمام در میان جملات د باشه چشم و به خاطر لطف و محبت خواهرانه ای رمان زيباي




برچسب :